الهی نامه › بخش بیستم › (۶) حکایت جرجیس علیه السلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سه بار آن کافر اندر آتش و خون — بگردانید بر جرجیس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری — ز خاک او برآمد لالهزاری
میان این همه رنج و عذابش — رسید از هاتف عزّت خطابش
که هرگز دوستی ما زند لاف — نخواهد خورد بی دُردی می صاف
سزای دوستان اینست مادام — که گردونشان رود بر هفت اندام
بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک — ترا هیچ آرزویی هست در خاک؟
مرا گفت آرزو آنست اکنون — که یک بار دگر در زیرِ گردون
کنندم پاره پاره در عذابی — که تا آید دگر بارم خطابی
که چندین رنج در جانم رقم زد — که او در دوستی ما قدم زد
تو قدر دوستان او ندانی — که مردی غافلی در زندگانی
کسی کز دوستی دم زد تو آن باش — و یا نه، ز دوستان دوستان باش