الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (1/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
امیری سخت عالی رای بودی — که در سر حدِّ بلخش جای بودی
بعدل و داد امیری پاک دین بود — که حد او فلک را در زمین بود
بمردی و بلشکر صعب بودی — بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی
ز رایش فیض و فر شمس و قمر را — ز جودش نام و نان اهل هنر را
ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی — بهم گرگ آشتی کردند حالی
ز سهمش آب دریاها پر از جوش — شدی چون آتش اندر سنگ خاموش
ز زحمت گر کهن بودی جهانی — ز خاطر محو کردی در زمانی
ز قهرش آتش ار افسرده بودی — چو انگشتی شدی اندر کبودی
ز جاه او بلندی مانده در چاه — چه میگویم جهت گم گشت ازان جاه
ز حلمش کوه بر جای ایستاده — زمین بر خاک روئی اوفتاده
ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ — ولیکن چشم پر نم در دل سنگ
ز تابش برده خورشید فلک نور — جهان را روشنی بخشیده از دور
ز جودش بحر و کان تشویر خورده — گهر در صُلب بحر و کان فشرده
ز لطفش برگِ گل در یوزه کرده — ولیک از شرم او در زیر پرده
ز خُلقش مشک در دُنیی دمیده — ز دنیی نیز بر عُقبی رسیده
امیر نیک دل را یک پسر بود — که در خوبی بعالم در سَمَر بود
رخی چون آفتابی آن پسر داشت — که کمتر بنده پیش خود قمر داشت
نهاده نام حارث شاه او را — کمر بسته چو جوزا ماه او را
یکی دختر بپرده بود نیزش — که چون جان بود شیرین و عزیزش
بنام آن سیم بر زَین العرب بود — دل آشوبی و دلبندی عجب بود
جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت — بخوبی درجهان او بود کآن داشت
خرد در عشق او دیوانه بودی — بخوبی در جهان افسانه بودی
کسی کو نام او بُردی بجائی — شدی هر ذرّهٔ یوسف نمائی
مه نَو چون بدیدی ز آسمانش — زدی چون مَشک زانو هر زمانش
اگر پیشانیش رضوان بدیدی — بهشت عدن را بیشان بدیدی
سر زلفش چو در خاک اوفتادی — ازو پیچی در افلاک اوفتادی
دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام — چو دو جادو دو زنگی بچّه در دام
دو زنگی بچّه هر یک با کمانی — بتیر انداختن هر جا که جانی
چو تیر غمزهٔ او زه بره کرد — دل عشّاق را آماج گه کرد
شکر از لعل او طعمی دگر داشت — که لعلش ز هر دارو در شکر داشت
دهانش درج مروارید تر بود — که هر یک گوهری تر زان دگر بود
چو سی دندان او مرجان نمودی — نثار او شدی هر جان که بودی
لب لعلش که جام گوهری بود — شرابش از زلال کوثری بود
فلک گر گوی سیمینش ندیدی — چو گوی بی سر و بُن کی دویدی
جمالش را صفت گفتن محالست — که از من آن صفت کردن خیالست
بلطف طبعِ او مردم نبودی — که هر چیزی که از مردم شنودی
همه در نظم آوردی بیک دم — بپیوستی چو مروارید در هم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود — که گوئی از لبش طعمی در آن بود
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت — بدلداری بسی تیمار اوداشت
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را — به پیش خویش بنشاند آن پسر را
بدو بسپرد دختر را که زنهار — ز من بپذیرش و تیمار میدار
زهر وجهی که باید ساخت کارش — بساز و تازه گردان روزگارش
که از من خواستندش نام داران — بسی گردن کشان و شهریاران
ندادم من بکس گر تو توانی — که شایسته کسی یابی تو دانی
گواه این سخن کردم خدا را — پشولیده مگردان جان ما را
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت — پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت
بآخر جانی شیرین زو جدا شد — ندانم تا چرا آمد چرا شد
بسی زیر و زبر آمد چو افلاک — که تا پای و سرش افکند در خاک
کمان حق ببازوی بشر نیست — کزین آمد شدن کس را خبر نیست
که میداند که بودن تا بکی داشت — کسی کآمد چرا رفتن ز پَی داشت
پدر چون شد بایوان الهی — پسر بنشست در دیوان شاهی
بعدل وداد کردن در جهان تافت — جهان از وی دم نوشیروان یافت
رعیّت را و لشکر را دِرَم داد — بسی سالار را کوس و عَلَم داد
بسی سودا زهر مغزی برون کرد — بسی بیدادگر را سرنگون کرد
بخوبی و بناز و نیک نامی — چو جان میداشت خواهر را گرامی
کنون بشنو که این گردنده پرگار — ز بهر او چه بازی کرد برکار
غلامی بود حارث را یگانه — که او بودی نگهدار خزانه
بنام آن ماه وش بکتاش بودی — ندانم تا کسی همتاش بودی
بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود — غم عشقش عجب منصوبهٔ بود
مَثَل بودی بزیبائی جمالش — همه عالم طلب گاروصالش