☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (1/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

امیری سخت عالی رای بودی — که در سر حدِّ بلخش جای بودی

بعدل و داد امیری پاک دین بود — که حد او فلک را در زمین بود

بمردی و بلشکر صعب بودی — بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی

ز رایش فیض و فر شمس و قمر را — ز جودش نام و نان اهل هنر را

ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی — بهم گرگ آشتی کردند حالی

ز سهمش آب دریاها پر از جوش — شدی چون آتش اندر سنگ خاموش

ز زحمت گر کهن بودی جهانی — ز خاطر محو کردی در زمانی

ز قهرش آتش ار افسرده بودی — چو انگشتی شدی اندر کبودی

ز جاه او بلندی مانده در چاه — چه می‌گویم جهت گم گشت ازان جاه

ز حلمش کوه بر جای ایستاده — زمین بر خاک روئی اوفتاده

ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ — ولیکن چشم پر نم در دل سنگ

ز تابش برده خورشید فلک نور — جهان را روشنی بخشیده از دور

ز جودش بحر و کان تشویر خورده — گهر در صُلب بحر و کان فشرده

ز لطفش برگِ گل در یوزه کرده — ولیک از شرم او در زیر پرده

ز خُلقش مشک در دُنیی دمیده — ز دنیی نیز بر عُقبی رسیده

امیر نیک دل را یک پسر بود — که در خوبی بعالم در سَمَر بود

رخی چون آفتابی آن پسر داشت — که کمتر بنده پیش خود قمر داشت

نهاده نام حارث شاه او را — کمر بسته چو جوزا ماه او را

یکی دختر بپرده بود نیزش — که چون جان بود شیرین و عزیزش

بنام آن سیم بر زَین العرب بود — دل آشوبی و دلبندی عجب بود

جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت — بخوبی درجهان او بود کآن داشت

خرد در عشق او دیوانه بودی — بخوبی در جهان افسانه بودی

کسی کو نام او بُردی بجائی — شدی هر ذرّهٔ یوسف نمائی

مه نَو چون بدیدی ز آسمانش — زدی چون مَشک زانو هر زمانش

اگر پیشانیش رضوان بدیدی — بهشت عدن را بی‌شان بدیدی

سر زلفش چو در خاک اوفتادی — ازو پیچی در افلاک اوفتادی

دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام — چو دو جادو دو زنگی بچّه در دام

دو زنگی بچّه هر یک با کمانی — بتیر انداختن هر جا که جانی

چو تیر غمزهٔ او زه بره کرد — دل عشّاق را آماج گه کرد

شکر از لعل او طعمی دگر داشت — که لعلش ز هر دارو در شکر داشت

دهانش درج مروارید تر بود — که هر یک گوهری تر زان دگر بود

چو سی دندان او مرجان نمودی — نثار او شدی هر جان که بودی

لب لعلش که جام گوهری بود — شرابش از زلال کوثری بود

فلک گر گوی سیمینش ندیدی — چو گوی بی سر و بُن کی دویدی

جمالش را صفت گفتن محالست — که از من آن صفت کردن خیالست

بلطف طبعِ او مردم نبودی — که هر چیزی که از مردم شنودی

همه در نظم آوردی بیک دم — بپیوستی چو مروارید در هم

چنان در شعر گفتن خوش زبان بود — که گوئی از لبش طعمی در آن بود

پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت — بدلداری بسی تیمار اوداشت

چو وقت مرگ پیش آمد پدر را — به پیش خویش بنشاند آن پسر را

بدو بسپرد دختر را که زنهار — ز من بپذیرش و تیمار میدار

زهر وجهی که باید ساخت کارش — بساز و تازه گردان روزگارش

که از من خواستندش نام داران — بسی گردن کشان و شهریاران

ندادم من بکس گر تو توانی — که شایسته کسی یابی تو دانی

گواه این سخن کردم خدا را — پشولیده مگردان جان ما را

چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت — پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت

بآخر جانی شیرین زو جدا شد — ندانم تا چرا آمد چرا شد

بسی زیر و زبر آمد چو افلاک — که تا پای و سرش افکند در خاک

کمان حق ببازوی بشر نیست — کزین آمد شدن کس را خبر نیست

که می‌داند که بودن تا بکی داشت — کسی کآمد چرا رفتن ز پَی داشت

پدر چون شد بایوان الهی — پسر بنشست در دیوان شاهی

بعدل وداد کردن در جهان تافت — جهان از وی دم نوشیروان یافت

رعیّت را و لشکر را دِرَم داد — بسی سالار را کوس و عَلَم داد

بسی سودا زهر مغزی برون کرد — بسی بیدادگر را سرنگون کرد

بخوبی و بناز و نیک نامی — چو جان می‌داشت خواهر را گرامی

کنون بشنو که این گردنده پرگار — ز بهر او چه بازی کرد برکار

غلامی بود حارث را یگانه — که او بودی نگهدار خزانه

بنام آن ماه وش بکتاش بودی — ندانم تا کسی همتاش بودی

بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود — غم عشقش عجب منصوبهٔ بود

مَثَل بودی بزیبائی جمالش — همه عالم طلب گاروصالش

← Önceki 296 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı