الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (2/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
اگر عکس رخش گشتی پدیدار — بجنبش آمدی صورت ز دیوار
چو زلف هندوش در کین نشستی — چو جعد زنگیان در چین نشستی
چو زلفش سر کشان را بنده میداشت — چنان نقدی ز پس افکنده میداشت
چو دو ابروش پیوسته به آمد — کمانی بود کاوّل در زه آمد
غنیمی چرب چشم او ازان بود — که با بادام نقدش در میان بود
صف مژگانش صف کردی شکسته — بزخم تیرباران از دو رَسته
دهانی داشت همچون لعل سفته — درو سی دُرّ ناسفته نهفته
یکی گر سفته شد لعل دهانش — نبود آن جز بالماس زبانش
لبش خط داده عمر جاودان را — که آن لب بود آب خضر جان را
ز دندانش توان کردن روایت — که در یک میم دارد سی دو آیت
چو یوسف بود گوئی در نکوئی — خود ازگوی زنخدانش چه گوئی
ز گویش تا بکی بیهوش باشم — چو در گوی آمدم خاموش باشم
به پیش قصر باغی بود عالی — بهشتی نقد او را در حوالی
همه شب مینخفت از عشق بلبل — طریق خارکش میگفت با گل
گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز — شکر خنده بسی میکرد آغاز
چنان آمد که طفلی مانده در خون — گل سرخ از قماط سبز بیرون
صبا همچون زلیخا در دویده — چو یوسف گل ازو دامن دریده
چو بادی خضر بر صحرا گذشته — خضر بگذشته صحرا سبز گشته
شهاب و برق را گشته سنان تیز — ز باران ابر کرده صد عنان ریز
کشیده دست بر هم سبزهزاران — ولی آن دست پر گوهر ز باران
بنفشه سر بخدمت پیش کرده — ولیکن پای بوس خویش کرده
بیک ره ارغوان آغشته در خون — بخون ریز آمده بر خویش بیرون
بدست آورده نرگس جامِ زر را — ز باران خورده شیر چون شکر را
سر لاله چو در پای اوفتاده — کلاهش با کمر جای اوفتاده
هزاران یوسف از گلشن رسیده — ز کنعان بوی پیراهن شنیده
همه مرغان درافکنده خروشی — ز جانان بی نوا نامانده گوشی
بوقت صبحگاهی باد مشکین — چو سوهان کرده روی آب پُرچین
مگر افراسیاب آب زره یافت — که آب از باد نوروزی زره یافت
ز هر سو کوثری دیگر روان بود — که آب خضر کمتر رشح آن بود
ز پیش باغ طاقی تا بکیوان — نهاده تخت حارث پیش ایوان
شه حارث چو خورشیدی خجسته — سلیمان وار در پیشان نشسته
چو جوزا در کمر دست غلامان — ببالا هر یکی سروی خرامان
ستاده صف زده ترکان سرکش — بخدمت کرده هر یک دست درکش
ندیمان سرافراز نکورای — بخدمت چشمها افکنده بر پای
شریفان همه عالم وضیعش — نظام عالم از رای رفیعش
ز بیداری بختش فتنه در خواب — ز بیم خشمش آتش چشم پر آب
زحل کین، مشتری وش، ماه طلعت — عطارد قدر و هم خورشید رفعت
مگر بر بام آمد دختر کعب — شکوه جشن در چشم آمدش صعب
چو لختی کرد هر سوئی نظاره — بدید آخر رخ آن ماه پاره
چو روی و عارض بکتاش را دید — چو سروی در قبا بالاش را دید
جهان حسن وقف چهرهٔ او — همه خوبی چو یوسف بهرهٔ او
بساقی پیش شاه استاده بر جای — سر زلفش دراز افتاده بر پای
ز مستی روی چون گلنار کرده — مژه در چشمِ عاشق خار کرده
شکر از چشمهٔ نوشین فشانده — عرق از ماه بر پروین فشانده
گهی سرمست میدادی شرابی — گهی بنواختی خوش خوش ربابی
گهی برداشتی چون بلبل آواز — گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز
بدان خوبی چو دختر روی اودید — دل خود وقف یک یک موی اودید
درآمد آتشی از عشق زودش — بغارت برد کلّی هرچه بودش
چنان آن آتشش در جان اثر کرد — که آن آتش تنش را بیخبر کرد
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت — ز سر تا پا وجود او عدم گشت
زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد — بیک ساعت بسی طوفان روان کرد
چنان برکند عشق او ز بیخش — که کلّی کرد گوئی چار میخش
چنان از یک نظر در دام او شد — که شب خواب و بروز آرام او شد
چنان بیچاره شد از چاره ساز او — که مینشناخت سر از پای باز او
همه شب خون فشان و نوحه گر بود — چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود
ز بس آتش که در جان وی افتاد — چو آتش شد ازان سر از پی افتاد
علی الجمله ز دست رنج و تیمار — چنان ماهی بسالی گشت بیمار
طبیب آورد حارث، سود کی داشت — که آن بت درد بی درمان ز پی داشت
چنان دردی کجا درمان پذیرد — که جان درمان هم از جانان پذیرد
درون پرده دختر دایهٔ داشت — که در حیلت گری سرمایهٔ داشت