☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (7/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی آتش ز سوز عشق و غیرت — دگر آتش ز رُسوائی و حسرت

یکی آتش ز بیماری و سستی — دگر آتش ز دل گرمی و مستی

که بنشاند چنین آتش بصد آب — کرا با این همه آتش بوَد تاب

سر انگشت در خون می‌زد آن ماه — بسی اشعار خود بنوشت آنگاه

ز خون خود همه دیوار بنوشت — بدرد دل بسی اشعار بنوشت

چو در گرمابه دیواری نماندش — ز خون هم نیز بسیاری نماندش

همه دیوار چون پر کرد ز اشعار — فرو افتاد چون یک پاره دیوار

میان خون وعشق و آتش و اشک — بر آمد جان شیرینش بصد رشک

چو بگشادند گرمابه دگر روز — چه گویم من که چون بود آن دلفروز

چو شاخی زعفران از پای تا فرق — ولی از پای تا فرقش بخون غرق

ببردند و بآبش پاک کردند — دلی پر خونش زیر خاک کردند

نگه کردند بر دیوار آن روز — نوشته بود این شعر جگر سوز:

نگارا بی تو چشمم چشمه سارست — همه رویم بخون دل نگارست

ز مژگانم به سیلابی سپردی — غلط کردم همه آبم ببُردی

ربودی جان و در وی خوش نشستی — غلط کردم که بر آتش نشستی

چو در دل آمدی بیرون نیائی — غلط کردم که تو در خون نیائی

چو از دو چشم من دو جوی دادی — بگرمابه مرا سرشوی دادی

منم چون ماهئی بر تابه آخر — نمی‌آئی بدین گرمابه آخر؟

نصیب عشق این آمد ز درگاه — که در دوزخ کنندش زنده آنگاه

که تا در دوزخ اسراری که دارد — میان سوز و آتش چون نگارد

تو کَی دانی که چون باید نوشتن — چنین قصّه بخون باید نوشتن

چو در دوزخ بعشقت روی دارم — بهشتی نقد از هر سوی دارم

چو دوزخ آمد از حق حصّهٔ من — بهشت عاشقان شد قصّهٔ من

سه ره دارد جهان عشق اکنون — یکی آتش یکی اشک و یکی خون

کنون من بر سر آتش ازانم — که گه خون ریزم و گه اشک رانم

بآتش خواستم جانم که سوزد — چو جای تست نتوانم که سوزد

باشکم پای جانان می‌بشویم — بخونم دست از جان می بشویم

بدین آتش که ازجان می‌فروزم — همه خامان عالم را بسوزم

ازین غم آنچه می‌آید برویم — همه ناشسته رویان را بشویم

ازین خون گر شود این راه بازم — همه عشاق را گلگونه سازم

ازین آتش که من دارم درین سوز — نمایم هفت دوزخ را که بین سوز

ازین اشکم که طوفانیست خونبار — دهم تعلیم باران را که چون بار

ازین خونم که دریائیست گوئی — درآموزم شفق را سرخ روئی

ازین آتش چنان کردم زمانه — که دوزخ خواست از من صد زبانه

ازین اشکم دو گیتی را تمامت — گِلی در آب کردم تا قیامت

ازین خون باز بستم راه گردون — که تا گشت آسیای چرخ بر خون

ازین گردی که بود آن نازنین را — ز اشکی آب بر بندم زمین را

بجز نقش خیال دلفروزم — بدین آتش همه نقشی بسوزم

بخوردی خون جان من تمامی — که نوشت باد ای یار گرامی

کنون در آتش و در اشک و در خون — برفتم زین جهان جیفه بیرون

مرا بی تو سرآمد زندگانی — منت رفتم تو جاویدان بمانی

چو بنوشت این بخون فرمان درآمد — که تا زان بی سر و بن جان برآمد

دریغا نه دریغی صد هزاران — ز مرگ زار آن تاج سواران

بآخر فرصتی می‌جست بکتاش — که بخت از زیر چاه آورد بالاش

نهان رفت و سر حارث شبانگاه — ببرید و روانه شد هم آنگاه

بخاک دختر آمد جامه بر زد — یکی دشنه گرفت و بر جگر زد

ازین دنیای فانی رخت برداشت — دل از زندان و بند سخت برداشت

نبودش صبر بی یار یگانه — بدو پیوست و کوته شد فسانه

← Önceki 302 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı