الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (6/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چه میخواهی ز من با این همه سوز — که نه شب بودهام بی سوز نه روز
میان خاک در خونم مگردان — سراسیمه چو گردونم مگردان
چو سرگردانیم میدانی آخر — بخونم در چه میگردانی آخر
چو میدانی که سرمست توام من — ز پای افتاده از دست توام من
من خون خواره خونی چون نگردم — چرا جز در میان خون نگردم
چنان گشتم ز سودای تو بیخویش — که از پس میندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته — به بیت الحزن در بر خویش بسته
بزای بند بندم چند سوزی — بر آتش چون سپندم چند سوزی
اگر اُمّید وصل تو نبودی — نه گَردی ماندی از من نه دودی
مرا تر دامنی آمد بجان زیست — که بر بوی وصال تو توان زیست
دل من داغ هجران بر نتابد — که دل خود وصل جانان برنتابد
ز درد خویشتن چون بیقراران — یکی با تو بگفتم از هزاران
دگر گویم اگر یابم رهی باز — وگرنه میکشم در جان من این راز
روان شد دایه و این نامه هم برد — بسر شد، راه بر سر چون قلم برد
سر بکتاش با چندان جراحت — ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت
ز چشمش گشت سیل خون روانه — بسی پیغام دادش عاشقانه
که جانا تا کَیم تنها گذاری — سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان — دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز — هزارم هست برجان ای دلفروز
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد — بگفت این وز خود بیخویشتن شد
چو روزی چند را بکتاش دمساز — ز مجروحی بجای خویش شد باز
نشسته بود آن دختر دلفروز — براه و رودکی میرفت یک روز
اگر بیتی چو آب زر بگفتی — بسی دختر ازان بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد — که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز — تعجب ماند آنجا رودکی باز
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه — نهاد آنگاه از آنجا پای در راه
چو شد بر رودکی راز آشکارا — از آنجا رفت تا شهر بخارا
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه — که حارث را مدد او کرد آنگاه
رسیده بود پیش شاه عالی — برای عذر حارث نیز حالی
مگر شاهانه جشنی بود آن روز — چه میگویم بهشتی بد دلفروز
مگر از رودکی شه شعر درخواست — زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست
چو بودش یاد شعر دختر کعب — همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب
شهش گفتا بگو تا این که گفتهست — که مروارید را ماند که سُفتهست
ز حارث رودکی آگاه کی بود — که او خود گرم شعر و مست می بود
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه — که شعر دختر کعبست ای شاه
بصد دل عاشقست او بر غلامی — در افتادست چون مرغی بدامی
زمانی خوردن و خفتن ندارد — بجز بیت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گوید پر معانی — بر او میفرستد در نهانی
اگر آن عشق چون آتش نبودی — ازو این شعر گفتن خوش نبودی
چو حارث این سخن بشنود بشکست — ولیکن ساخت خود را آن زمان مست
چو القصّه بشهر خویش شد باز — ز خواهر در نهان میداشت این راز
ولی پیوسته میجوشید جانش — نگه میداشت پنهان هر زمانش
که تا بر وَی فرو گیرد گناهی — بریزد خون او برجایگاهی
هر آن شعری که گفته بود آن ماه — فرستاده بر بکتاش آنگاه
نهاده بود در دُرجی باعزاز — سرش بسته که نتوان کرد سرباز
رفیقی داشت بکتاش سمن بر — چنان پنداشت کان دُرجیست گوهر
سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند — به پیش حارث آورد و برو خواند
دل حارث پر آتش گشت ازان راز — هلاک خواهر خود کرد آغاز
در اوّل آن غلام خاص را شاه — به بند اندر فکند و کرد در چاه
در آخر گفت تا یک خانه حمّام — بتابند از پی آن سیم اندام
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش — بزد فصّاد رگ اما نه بستش
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش — فرو بست از کچ و از سنگ راهش
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد — نبودش هیچ مقصودی ز فریاد
که داند تا که دل چون میشد ازوی — جهانی را جگر خون میشد از وی
چنین قصّه که دارد یاد هرگز — چنین کاری کرا افتاد هرگز
بدین زاری بدین درد و بدین سوز — که هرگز در جهان بودست یک روز!
بیا گر عاشقی تا درد بینی — طریق عاشقان مرد بینی
درآمد چند آتش گرد آن ماه — فرو شد زان همه آتش بیک راه
یکی آتش ازان حمّام ناخوش — دگر آتش ازان شعر چو آتش
یکی آتش ز آثار جوانی — دگر آتش ز چندین خون فشانی