الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۱) حکایت افلاطون و اسکندر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
فلاطون آنکه استاد جهان بود — مگر در ابتدا کارش چنان بود
که استخراج زر تدبیر سازد — ز مس شوشه کند اکسیر سازد
به پنجه سال شد در گوشهٔ گم — ز قشر بیضه و ازموی مردم
چنان اکسیر کرد و معتبر کرد — که ز اندک کیمیا بسیار زر کرد
چو زر کردن چنان آسان شد او را — بقیمت خاک و زر یکسان شد او را
بدل یک روز گفت ای دل بیندیش — که اکسیری کنی در جوهر خویش
چو قشر بیضه و موی سر امروز — ز جهدت کیمیائی گشت مکنوز
گر اکسیری کنی از جوهر خویش — بود آن کیمیا از عالمی بیش
نه کم آمد ز قشر بیضه جانت — نه موی سر فزونست از روانت
چو پنجه سال این اکسیر کردی — نخفتی روز و شب تدبیر کردی
کنون گر عاقلی این کیمیا ساز — دو عالم در ره این کیمیا باز
چو عزمش جزم شد سالی هزار او — ز خلق عالم آمد بر کنار او
چنان از جوهر خود کیمیا کرد — که از نورش دو عالم پر ضیا کرد
برو شد روشن از مه تا بماهی — بدو شد کشف اسرار الهی
دو پانصد سال در اسرار بنشست — شبانروزی ز درد کار ننشست
زمستان داروئی بودیش در پیش — که مالیدی ز سر تا پای برخویش
برستی همچو موی بز بر اعضاش — ز مستان دفع این بودی ز سرماش
سرشته بود یک داروی دیگر — که تابستان بمالیدی بخود در
بریزیدی ازو آن موی اندام — بدادی تف تابستانش آرام
یکی دارو دگر برکار کردی — بهر شش سال ازو یکبار خوردی
باستادی مزاج او بتعدیل — نیفتادی رطوبت هیچ تحلیل
اگرچه افضل روی زمین بود — خور و پوشش دو پانصد سال این بود
بر وی رفت ارسطالیس آنگاه — سکندر نیز با او بود همراه
نشسته بود افلاطون در اندوه — بغاری سهمگین از شش جهت کوه
نغولی بود وزیرش چشمهٔ آب — فلاطون مانده آنجا سینه پُر تاب
سکندر با ارسطالیس بسیار — نشست و دم نزد آن پیرِ هشیار
سکندر گفت آخر یک سخن گوی — که هر دو آمدیم اینجا سخن جوی
جوابش داد آن اُستاد ایّام — که خاموشیست نقد ما سرانجام
چو خاموشیست رنگ جاودانی — برنگ جاودان شَو تا بمانی
سکندر گفت اگر خواهی طعامی — مرا باشد ازان عالی مقامی
چنین دادش جواب آن مرد مردان — که ای خسرو تنم مبرز مگردان
مخور کین خوردن آن کردن نَیَرزد — بمبرز رفتنت خوردن نَیَرزد
شکم چون باشدم چاه نجاست — درو کی علم گنجد یا فراست
سکندر گفت ای مرد جهان تو — بخُفت آسایشی را یک زمان تو
جوابش داد پیر حکمت اندیش — که چندانی مرا خوابست در پیش
که نتوان گفت کان چندست و چونست — مرا ازعمر بیداری کنونست
چو هر دم میدهندم تازه جانی — روا نبود اگر خفتم زمانی
چو گشت از گفت و گویش دل پریشان — بکوهی بر شد و بگریخت زیشان
سکندر با ارسطالیس هشیار — بهم بگریستند از درد بسیار
اگر تو کیمیای عالم افروز — نمیدانی، ز افلاطون درآموز
چه سازی کیمیای سیم و زر هم — ز قشر بیضه و از موی سر هم
تنت را دل کن ودل درد گردان — کزین سان کیمیا سازند مردان