☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش پایانی › (۱۲) حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی رندی میان داغ و دردی — ستاده بود بر دکان مردی

ازو می‌خواست چیزی، می ندادش — بسی بر پیش دکان ایستادش

زبان بگشاد دکاندار پر پیچ — که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ

چو کردی زخم، از من نقد می‌جوی — وگر نه همچنین می‌باش و می‌گوی

برهنه کرد رند اندام حالی — بدو گفتا نگه کن از حوالی

اگر بر من ز سر درگیر تا پای — توانی دید بی صد زخم یک جای

بگو کانجایگه زخمی رسانم — که بی صد زخم جائی می‌ندانم

اگر بی زخم هستم جایگاهی — نباشد چشم زخم از تو گناهی

چو نیست از پای تا سر بی جراحت — بده چیزی که یابم از تو راحت

تنم چون جمله مجروحست اکنون — ازین پس نوبة روحست اکنون

خدایا من چو آن رند گدایم — که بر تن نیست بی صد زخم جایم

ز سر تا پای من چندان که جوئی — جراحت پُر بوَد چندان که گوئی

دمی هرگز براحت برنیارم — که سر از صد جراحت بر نیارم

دمی گر صد جراحت می‌نیابم — ز عمر خویش راحت می‌نیابم

اگر خود پای تا سر عین دردم — ز دردی کافرم گر سیر گردم

غم تو بایدم از عالم تو — ندارم غم چو من دارم غم تو

دریغا جان ندارم صد هزاران — که در پای غمت ریزم چو باران

چو حرف ها و هو آید بگوشم — همه در ها و هو و در خروشم

ترا دیدم خودی خود ستُردم — بتو زنده شدم وز خویش مُردم

اگردایم چنین باشم کمالست — وگر با خویشتن رفتم زوالست

خدایا دست این شوریده دل گیر — خلاصم ده ازین زندان دلگیر

در آن ساعت که جان آید بحلقم — نماند هیچ امیدی بخلقم

تنم را روشنائی لحد بخش — دلم را آشنائی ابد بخش

چو زایل گردد این مُلک وجودم — مکن بی بهره از دریای جودم

← Önceki 328 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı