الهی نامه › بخش پنجم › (۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرد — درش در بست و یک روزن فروکرد
در آنجا مدّتی بنشست در کار — ریاضتها بهجای آورد بسیار
مگر بوالقاسم همدانی از راه — درآمد گردِ آن میگشت ناگاه
ز هر سویی بسی میدادش آواز — نیامد هیچ رهبان پیش او باز
علی الجُمله ز بس فریاد کاو کرد — ز بالا مرد رُهبان سر فرو کرد
بدو گفتا که ای مرد فضولی — من سرگشته را چندین چه شولی؟
چه میخواهی ز من؟ با من بگو راست — بهرُهبان گفت شیخ آنست درخواست
که معلومم کنی از دوست داری — که تو اینجایگه اندر چه کاری؟
زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر — کدامین کار، ترک این سخن گیر
سگی من دیدهام در خود گزنده — بهگرد شهر بیهوده دونده
درین دَیرش چنین محبوس کردم — درش دربستم و مدروس کردم
که در خلق جهان بسیار افتاد — درین دَیرم کنون این کار افتاد
منم ترک زن و فرزند کرده — بهزندانی سگی در بند کرده
تو نیزش بند کن تا هر زمانی — نگردد گردِ هر شوریدهجانی
سگت را بند کن تا کی ز سَودا — که تا مسخت نگردانند فردا
چنین گفتهست پیغامبر بهسایل — که مسخ امّت من هست در دل
دلت قربانِ نفس زشتکیش است — ترا زین کیش بس قربان که پیش است
ترا افراسیاب نفس ناگاه — چو بیژن کرد زندانی درین چاه
ولی اکوان دیو آمد بهجنگت — نهاد او بر سر این چاه سنگت
چنان سنگی که مردان جهان را — نباشد زورِ جُنبانیدن آنرا
ترا پس رستمی باید درین راه — که این سنگ گران بر گیرد از چاه
ترا زین چاهِ ظلمانی برآرد — بهخلوتگاهِ روحانی درآرد
ز ترکستان پُر مکر طبیعت — کند رویت به ایران شریعت
بر کیخسرو روحت دهد راه — نهد جام جمت بر دست آنگاه
که تا زان جام یک یک ذرّه جاوید — به رأیالعین میبینی چو خورشید
تورا پس رستم این راه پیرست — که رخش دولت او را بارگیرست
سگ دیوانه را چون دم چنان است — که در مردم اثر از وی عیان است
بزرگی را که مرد کار باشد — برش بنشین کهاثر بسیار باشد
که هر کاو دوستدار پیر گردد — همه تقصیرِ او توفیر گردد
ولیکن تو نه پیری نه مُریدی — که یک دم بایزیدی گه یزیدی
تو تا کی بُرجِ دو جِسدَین باشی؟ — میان کفر و دین مابین باشی؟
نه مرد خرقهای نه مردِ زنّار — نه اینی و نه آن هر دو بهیکبار
ز جِلفی از مسلمانی بریده — به ترسایی تمامت نارسیده