الهی نامه › بخش پنجم › (۷) حکایت گبر که پُل ساخت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی گبری که بودی پیر نامش — که جِدّی بود در گبری تمامش
یکی پُل او زمال خویشتن کرد — مسافر را محبّ از جان و تن کرد
مگر سلطانِ دین محمود یک روز — بدان پُل در رسید از راه پیروز
یکی شایسته پُل از سوی ره دید — که هم نیکو و هم بر جایگه دید
کسی راگفت کین خَیری بلندست — که بنیاد چنین پُل اوفکندست
بدو گفتند گبری پیرنامی — ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی
بخواندش گفت پیری تو ولیکن — گمانم آن که هستی خصم مومن
بیا هر زر که کردی خرجِ پُل تو — بهای آن ز من بستان بکل تو
که چون گبری تو جانت بی درودست — ترا چونین پُلی زان سوی رودست
وگر نستانی این زر بگذری تو — کجا با من به پُل بیرون بری تو
زبان بگشاد آن گبر آشکاره — که گر شخصم کند شه پاره پاره
نه بفروشم نه زر بستانم این را — که این بنیاد کردم بهر دین را
شهش محبوس کرد و در عذابش — نه نانی داد در زندان نه آبش
بآخر چون عذاب از حد برون شد — دل گبرش بخاک افتاد وخون شد
بشه پیغام داد و گفت برخیز — درآور پای این ساعت بشبدیز
یکی اُستاد بَر با خود گرامی — که تا پل را کند قیمت تمامی
ازین دلشاد شد شاه زمانه — سوی پل گشت باخلقی روانه
چو شاه آنجا رسید و خلقِ بسیار — بران پل ایستاد آن گبر هشیار
زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه — تو اکنون قیمت این پل ز من خواه
هلاک خود درین سر پُل کنم ساز — جواب تو دران سر پل دهم باز
ببین اینک بها ای شاهِ عالی — بگفت این و بآب افتاد حالی
چو در آب اوفکند او خویشتن را — ربودش آب و جان درباخت و تن را
تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت — چو آن بودش غرض با این نپرداخت
در آب افکند خویش آتش پرستی — که تا در دین او ناید شکستی
ولی تو در مسلمانی چنانی — که بربودست آبت جاودانی
چو گبری بیش دارد از تو این سوز — مسلمانی پس از گبری بیاموز
که خواهدداشت در آفاق زَهره — که پیش حق برد نقد نبهره
قیامت را قوی نقدی بباید — که آن معیار ناقد را بشاید
در آن ساعت که از جسم تو جان شد — دلی پر بت بر حق چون توان شد
بینداز این همه بت با تو در پوست — که با بتخانه نتوان شد بر دوست
اگر پای کسی را خفتن آید — ازو کی سوی منبر رفتن آید
چو نتوان شد بمنبر پای خفته — بحق نرسد دلی بر جای خفته
اگر یک دم کسی بیدار باشد — چه گر یکدم بود بسیار باشد
همه عمرت بغفلت آرمیدی — زمانی روی بیداری ندیدی
کرا خوابی چنین بی برگ باشد — که چون بیدار گردد مرگ باشد
غم خویشت چو نیست ای مرد آخر — غم تو پس که خواهد خورد آخر
بکَش بی سرکشی باری که داری — بدست خویش کن کاری که داری
که کس غم خواری کار تو نکند — دمی حمّالی بار تو نکند