☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش پنجم › (۷) حکایت گبر که پُل ساخت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی گبری که بودی پیر نامش — که جِدّی بود در گبری تمامش

یکی پُل او زمال خویشتن کرد — مسافر را محبّ از جان و تن کرد

مگر سلطانِ دین محمود یک روز — بدان پُل در رسید از راه پیروز

یکی شایسته پُل از سوی ره دید — که هم نیکو و هم بر جایگه دید

کسی راگفت کین خَیری بلندست — که بنیاد چنین پُل اوفکندست

بدو گفتند گبری پیرنامی — ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی

بخواندش گفت پیری تو ولیکن — گمانم آن که هستی خصم مومن

بیا هر زر که کردی خرجِ پُل تو — بهای آن ز من بستان بکل تو

که چون گبری تو جانت بی درودست — ترا چونین پُلی زان سوی رودست

وگر نستانی این زر بگذری تو — کجا با من به پُل بیرون بری تو

زبان بگشاد آن گبر آشکاره — که گر شخصم کند شه پاره پاره

نه بفروشم نه زر بستانم این را — که این بنیاد کردم بهر دین را

شهش محبوس کرد و در عذابش — نه نانی داد در زندان نه آبش

بآخر چون عذاب از حد برون شد — دل گبرش بخاک افتاد وخون شد

بشه پیغام داد و گفت برخیز — درآور پای این ساعت بشبدیز

یکی اُستاد بَر با خود گرامی — که تا پل را کند قیمت تمامی

ازین دلشاد شد شاه زمانه — سوی پل گشت باخلقی روانه

چو شاه آنجا رسید و خلقِ بسیار — بران پل ایستاد آن گبر هشیار

زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه — تو اکنون قیمت این پل ز من خواه

هلاک خود درین سر پُل کنم ساز — جواب تو دران سر پل دهم باز

ببین اینک بها ای شاهِ عالی — بگفت این و بآب افتاد حالی

چو در آب اوفکند او خویشتن را — ربودش آب و جان درباخت و تن را

تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت — چو آن بودش غرض با این نپرداخت

در آب افکند خویش آتش پرستی — که تا در دین او ناید شکستی

ولی تو در مسلمانی چنانی — که بربودست آبت جاودانی

چو گبری بیش دارد از تو این سوز — مسلمانی پس از گبری بیاموز

که خواهدداشت در آفاق زَهره — که پیش حق برد نقد نبهره

قیامت را قوی نقدی بباید — که آن معیار ناقد را بشاید

در آن ساعت که از جسم تو جان شد — دلی پر بت بر حق چون توان شد

بینداز این همه بت با تو در پوست — که با بتخانه نتوان شد بر دوست

اگر پای کسی را خفتن آید — ازو کی سوی منبر رفتن آید

چو نتوان شد بمنبر پای خفته — بحق نرسد دلی بر جای خفته

اگر یک دم کسی بیدار باشد — چه گر یکدم بود بسیار باشد

همه عمرت بغفلت آرمیدی — زمانی روی بیداری ندیدی

کرا خوابی چنین بی برگ باشد — که چون بیدار گردد مرگ باشد

غم خویشت چو نیست ای مرد آخر — غم تو پس که خواهد خورد آخر

بکَش بی سرکشی باری که داری — بدست خویش کن کاری که داری

که کس غم خواری کار تو نکند — دمی حمّالی بار تو نکند

← Önceki 59 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı