الهی نامه › بخش ششم › (۳) حکایت دیوانه به شهر مصر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بشهر مصر در شوریدهٔای بود — که در عین الیقینش دیدهای بود
چنین گفت او که هر شوریدهٔ راه — که میرد از غم معشوق ناگاه
عجب نیست آن، عجب اینست کین سوز — گذارد عاشقی در زندگی روز
اگر عاشق بماند زنده روزی — بوَد چون شمع در اشکی و سوزی
نگیرد کار عاشق روشنائی — مگر چون شمع سوزد در جدائی
چوسوز عاشق از صد شمع بیشست — چو شمعش روشنی از شمع خویشست
اگر معشوق یابد عاشق زار — روان گردد بسر مانند پرگار