☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش ششم › (۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جوانی داشت دیرینه رفیقی — رسیدش زخم سنگ منجنیقی

میان خاک و خون آغشته می‌گشت — رسیده جان بلب سرگشته می‌گشت

دمی دو مانده بود از زندگانیش — رفیق اندر میان ناتوانیش

بدو گفتا بگو تا چونی آخر — جوابش داد تو مجنونی آخر

اگر سنگی رسد از منجنیقت — بدانی تو که چونست این رفیقت

ولی ناخورده سنگی کی بدانی؟ — بگفت این و برست از زندگانی

تو نشناسی که مردان در چه دردند — ولی دانند درد آنها که مردند

اگر درد مرا دانی دوائی — بکن ور نه برو بنشین بجائی

نصیب من چو ماهم زیرِ میغست — دریغست ودریغست و دریغست

مرا صد گونه اندوهست اینجا — که هر یک مه ز صد کوهست اینجا

اگر من قصّهٔ اندوه گویم — بر دریا و پیش کوه گویم

شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه — چو دریا اشک گردد جملهٔ کوه

چنین نقلی درست آمد ز اخبار — که هر روزی که صبح آید پدیدار

میان چار رکن و هفت دایر — شود هفتاد میغ از غیب ظاهر

بر آن دل کو ز حق اندوه دارد — ز شست و نُه برو اندوه بارد

ولی هر دل که از حق باشدش صبر — همه شادی برو بارد بیک ابر

زمین و آسمان دریای دردست — نگردد غرقه هر کو مرد مردست

چو گیرم بر کنار بحر خانه — ز موجم بیم باشد جاودانه

فرو رفتم بدریائی من ای دوست — که جان صد هزاران غرقهٔ اوست

چو چندین جان فرو شد هر زمانی — کجا بادید آید نیم جانی

عجب نبوَد که گم گردم بیکبار — عجب باشد اگر آیم پدیدار

← Önceki 66 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı