الهی نامه › بخش ششم › (۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی داشت دیرینه رفیقی — رسیدش زخم سنگ منجنیقی
میان خاک و خون آغشته میگشت — رسیده جان بلب سرگشته میگشت
دمی دو مانده بود از زندگانیش — رفیق اندر میان ناتوانیش
بدو گفتا بگو تا چونی آخر — جوابش داد تو مجنونی آخر
اگر سنگی رسد از منجنیقت — بدانی تو که چونست این رفیقت
ولی ناخورده سنگی کی بدانی؟ — بگفت این و برست از زندگانی
تو نشناسی که مردان در چه دردند — ولی دانند درد آنها که مردند
اگر درد مرا دانی دوائی — بکن ور نه برو بنشین بجائی
نصیب من چو ماهم زیرِ میغست — دریغست ودریغست و دریغست
مرا صد گونه اندوهست اینجا — که هر یک مه ز صد کوهست اینجا
اگر من قصّهٔ اندوه گویم — بر دریا و پیش کوه گویم
شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه — چو دریا اشک گردد جملهٔ کوه
چنین نقلی درست آمد ز اخبار — که هر روزی که صبح آید پدیدار
میان چار رکن و هفت دایر — شود هفتاد میغ از غیب ظاهر
بر آن دل کو ز حق اندوه دارد — ز شست و نُه برو اندوه بارد
ولی هر دل که از حق باشدش صبر — همه شادی برو بارد بیک ابر
زمین و آسمان دریای دردست — نگردد غرقه هر کو مرد مردست
چو گیرم بر کنار بحر خانه — ز موجم بیم باشد جاودانه
فرو رفتم بدریائی من ای دوست — که جان صد هزاران غرقهٔ اوست
چو چندین جان فرو شد هر زمانی — کجا بادید آید نیم جانی
عجب نبوَد که گم گردم بیکبار — عجب باشد اگر آیم پدیدار