الهی نامه › بخش ششم › (۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چو ببریدند ناگه بر سر دار — سر دو دست حلاج آن چنان زار
بدان خونی که از دستش بپالود — همه روی و همه ساعد بیالود
پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت — نمازش را بخون باید وضو ساخت
بدو گفتند ای شوریده ایام — چراکردی بخون آلوده اندام
که گر از خون وضوی آن بسازی — بود عین نمازت نانمازی
چو مردان پای نه در کوی معشوق — مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق
که هر دل کو بقیومست قایم — نترسد ذرّهٔ از لؤم لایم
بیا مردانه در کار خدا باش — کم اغیار گیر و کار را باش
چو گردون گرد عالم چند گردی — ز خود کامی فراتر شو بمردی
که گر عشقت چنین نامرد گیرد — ز خجلت بند بندت درد گیرد
بسا شیران که صاحب زور بودند — بزور عشق در چون مور بودند
تو کز موری کمی در زور و مقدار — به پیش عشق چون آئی پدیدار؟