الهی نامه › بخش هفتم › (۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ز عیسی آن یکی درخواست یک روز — که نام مهتر حقّم درآموز
مسیحش گفت تو این را نشائی — چه خواهی آنچه با آن برنیائی
بسی آن مرد سوگندانش برداد — که میباید ازین نامم خبر داد
چو نام مهترش آخر در آموخت — دلش چون شمع ازان شادی برافروخت
مگر آن مرد روزی در بیابان — گذر میکرد چون بادی شتابان
میان ره گوی پر استخوان دید — تفکّر کرد و آنجا روی آن دید
که ازنام مهین جوید نشانی — کند از کهترین وجه امتحانی
بدان نام از خدای خویش درخواست — که تا زنده کند آن استخوان راست
چو گفت آن نام حالی استخوان زود — بهم پیوست و پیدا کرد جان زود
پدید آمد یکی شیر از میانه — که آتش میزد از چشمش زبانه
بزد یک پنچه و آن مرد را کُشت — شکست از پنجهٔ او مرد را پُشت
بخورد آنگه بزاری در زمانش — میان ره رها کرد استخوانش
هم آنجا کاستخوان شیر نر بود — شد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود
چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت — زبان بگشاد با یاران چنین گفت
که آنچ آنرا کسی نبوَد سزاوار — ز حق خواهد نباشد حق روادار
ز حق نتوان همه چیز نکو خواست — که جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست
تو گر شایستگی باخویش داری — هر آن چیزی که خواهی بیش داری
چه گر کار تو زاری و دعا است — ولیکن کار او محض عطا است
چه علّت در میان آری پدیدار — که خود بخشد اگر باشد خریدار