الهی نامه › بخش هفتم › (۲) حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر نمرود را چون هشتصد سال — برآمد تیره شد حالی بر او حال
اگرچه از تکبّر پیلتن بود — ولی یک پشّه او را راهزن بود
یقینش شد که چون انکار کردهست — خدای این پشه را بر کار کردهست
به ابرهیم گفت او کهآشکارست — که اکنون گنج من بیش از هزارست
همه پُر زرِّ سرخ است و جواهر — به تو بخشم، دعایی گوی آخر!
که تا از فضل و رحمت حق تعالی — دهد از نور ایمانم کمالی
خلیل آنجا نهادش روی بر خاک — زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک
ز دل برگیر قفل این بیخبر را — بجنبان سلسله، بگشای در را
به ایمان تازهگردان جان مستش — به فضل خود ممیران بتپرستش
خطاب آمد ز حضرت کای پیمبر — تو فارغ شو ازو و رنج کم بر
که ما را نیست ایمان بهایی — که هست این گوهرِ ایمان عطایی
که چون خواهیم فرمانی درآید — ز ترسایی مسلمانی برآید
بزرگانی که استغناش دیدند — نه شب خفتند و نه روز آرمیدند
چو کور از نقطهٔ اسرار بودند — همه سرگشته چون پرگار بودند
چو کس را از دم آخر خبر نیست — ازان دم حصّه جز خوف و خطر نیست