الهی نامه › بخش هفتم › (۷) حکایت زلیخا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عزیزی از زلیخا کرد درخواست — که چون یوسف ببردت دل؟ بگو راست
که گر این دل تو داری میکنی ناز — اگر میخواهی از یوسف تو دل باز
زلیخا خورد سوگندی قویدست — که گر موییم از دل آگهی هست
نمیدانم دلم عاشق چرا شد — وگر عاشق شد او باری کجا شد
چو یوسف هیچ دل محکم ندارد — زلیخا نیز این دل هم ندارد
چو نه این یک نه آن بر کار بودهست — نه این دلبر نه آن دلدار بودهست
کنون این دل کجا شد در میانه — چه گویم زین طلسم و این بهانه
زهی چوگان که گویی را چنان کرد — که از مشرق سوی مغرب دوان کرد
پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک — بههُش رَو تا نیفتی در گَو خاک
که گر تو کژ روی ای گوی در راه — بمانی تا ابد در آتش و چاه
چو سیر گوی بی چوگان نباشد — گناه از گوی سرگردان نباشد
اگرچه آن گنه نه کردن تست — ولیکن آن گنه در گردن تست