☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفتم › (۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

سحرگاهی مگر محمودِ عادل — ایازِ خاص را گفت ای نکودل

مرا امروز آهنگِ شکارست — اگر تو هم بیایی نیک کارست

غلامش گفت من بس یک شکارم — که من اینجا شکاری کرده دارم

شهش گفتا شکارِ تو کدامست — جوابش داد کو محمود نامست

شهش گفت این همه چابک‌سواری — به چه بگرفته‌ای اینجا شکاری

غلامش گفت ای شاهِ بلندم — شکاری حاصل آمد از کمندم

شهش گفتا کمندِ خویش بنمای — سرِ زلفِ دراز افکند در پای

کمندم گفت زلفِ بی‌قرارست — شهِ عالم کمندم را شکارست

اثر کرد این سخن در جانِ محمود — فرو افکند سَر می‌سوخت چون عود

گَهی چون مار می‌پیچید بر خویش — گَهی می‌زد چو گَژدُم از غمش نیش

یکی را گفت تا سَروِ بلندش — ز سر تا پای آرَد در کمندش

چو گویی آن سمن‌بَر را فرو بست — ولی پنهان به صد جان دل دَرو بست

شهش گفت ای ایاز اینم تمامست — شکاری در کمند از ما کدامست

زبان بُگشاد ایاز و گفت ای شاه — اگر جاویدم اندازی فرو چاه

وگر از من بریزی خون به زاری — تو خواهی بود جاویدم شکاری

شهش گفتا تویی افتاده در دام — مرا از چه شکاری می‌نهی نام

غلامش گفت تن فرعست و دل اصل — تمامست از دلِ پاکِ توام وصل

اگر یک دَم تنم در دامت افتاد — دل اندر دامِ من مادامت افتاد

اگر زلفم بِبُرّی یا بسوزی — دلِ خویشت نخواهد بود روزی

یقین می‌دان که زاغِ زلفم اکنون — نخواهد خورد الّا از دلت خون

اگر خاکی شود بیچارهٔ تو — بُوَد آن خاک هم خون‌خوارهٔ تو

اگر معدوم اگر موجود باشم — همی خون‌خوارهٔ محمود باشم

چو پیوسته دلت باشد شکارم — شکارِ خویش دایم کرده دارم

اگر در شیوهٔ خویشت کمالست — دل از دستم برون کردن محالست

وگر بُکشی مرا دانم که ناچار — چگونه خود کُشی در ماتمم زار

اگر من هستم وگرنه درین راه — منم دلبر منم سَروَر منم شاه

ولیکن گر گدا ور خسروم من — به هر نوعی که هستم از توام من

← Önceki 93 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı