☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفتم › (۱۷) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین گفته‌ست شیخ مهنه یک روز — که رفتم پیش پیری عالم افروز

خموشش یافتم دایم بغایت — فرو رفته به بحری بی‌نهایت

بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر — که دل را تقویت باشد ز تقریر

زمانی سر فرو برد از سر حال — پس آنگه گفت ای پرسندهٔ قال

بجز حق هیچ دانی، زان چه جویم — گرانی گفت نکنم زان چه گویم

ولی آن چیز کان حق الیقینست — بنتوان گفت خاموشیم ازینست

چو نتوان گفت چندین یاد از چیست — چو نتوان یافت این فریاد از کیست

نه یاد اوست کار هر زبانی — نه خامش می‌توان بودن زمانی

چنین کاری عجب در راه ازان بود — که معشوقی بغایت دلستان بود

یکی عاشق همی بایست پیوست — که معشوقش کند گه نیست گه هست

میان عاشق و معشوق کاریست — که گفتن شرح آن لایق بما نیست

اگر تو در فصیحی لال گردی — سزد گر گرد شرح حال گردی

چو معشوق از نکوئی آنچنان بود — که خورشید زمین و آسمان بود

چو معشوق آمد اندر نیکوئی طاق — بلاشک عاشقی بایست مشتاق

که چون معشوق آید در کرشمه — کند چشم همه عشّاق چشمه

اگر معشوق را عاشق نبودی — بمعشوقی خود لایق نبودی

نیامد عاشقی بسته ز مخلوق — که جز عاشق نداند قدر معشوق

جمالی آنچنان در روز بازار — ز شوق عاشقان آید پدیدار

چو معشقوست عاشق آور خویش — چو خود عاشق نبیند در خور خویش

اگر معشوق خواهد شد بعیّوق — نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق

چو معشوقست خود را عاشق انگیز — بجز معشوق نبود عاشقی نیز

اگر عاشق شود جاوید ناچیز — وگر گم گردد از هر دوجهان نیز

اگر او نیست ور هستست او را — دل معشوق در دستست او را

← Önceki 92 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı