☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هشتم › (۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

حکیم ترمذی کرد این حکایت — ز حال آدم و حوا روایت

که بعد از توبه چون با هم رسیدند — ز فردوس آمده کُنجی گزیدند

مگر آدم بکاری رفت بیرون — بر حوا دوید ابلیس ملعون

یکی بچّه بَدش خنّاس نام او — بحوا دادش و برداشت گام او

چوآدم آمد و آن بچه را دید — ز حوا خشمگین شد زو بپرسید

که او را از چه پذرفتی ز ابلیس — دگرباره شدی مغرور تلبیس

بکشت آن بچه را و پاره کردش — بصحرا برد و پس آواره کردش

چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس — بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس

درآمد بچهٔ او پاره پاره — بهم پیوست تا گشت آشکاره

چو زنده گشت زاری کرد بسیار — که تا حوا پذیرفتش دگربار

چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا — بدید آن بچهٔ او را هم آنجا

برنجانید حوا را دگر بار — که خواهی سوختن ما را دگر بار

بکشت آن بچه و آتش برافروخت — وزان پس بر سر آن آتشش سوخت

همه خاکستر او داد بر باد — برفت القصه از حوا بفریاد

دگر بار آمد ابلیس سیه روی — بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی

درآمد جملهٔ خاکستر از راه — بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه

چو شد زنده بسی سوگند دادش — که بپذیر و مده دیگر ببادش

که نتوانم بدادن سر براهش — چو بازآیم برم زین جایگاهش

بگفت این و برفت و آدم آمد — ز خنّاسش دگر باره غم آمد

ملامت کرد حوا را ز سر باز — که از سر در شدی با دیو دمساز

نمی‌دانم که شیطان ستمگار — چه می‌سازد برای ما دگر بار

بگفت این و بکشت آن بچه را باز — پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز

بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش — وزانجا شد بکاری دل پُر آتش

دگر بار آمد ابلیس لعین باز — بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز

چو واقف گشت خنّاس از خطابش — بداد از سینهٔ حوّا جوابش

چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار — مرا گفتا میسّر شد همه کار

مرا مقصود این بودست ما دام — که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم — شود فرزند آدم مُستمندم

گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس — نهم صد دام رُسوائی زوسواس

گهی صدگونه شهوة در درونش — برانگیزم شوم در رگ چو خونش

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص — وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص

هزاران جادوئی آرم دگرگون — که مردم را برم از راه بیرون

چو شیطان در درونت رخت بنهاد — بسلطانی نشست وتخت بنهاد

ترا در جادوئی همت قوی کرد — که تا جانت هوای جادوئی کرد

اگر شیطان چنین ره زن نبودی — چنین سلطان مرد و زن نبودی

در افکندست خلقی را بغم در — همه گیتی برآورده بهم بر

بهر کُنجی دلی در خواب کرده — بهرجائی گِلی در آب کرده

ترا ره می‌زند وز درد این کار — چوابرت چشم ازان گشتست خون بار

گر آدم را که در یک دانه نگریست — به سیصد سال می‌بایست بگریست

ببین کابلیس را در لعن و در رشک — ز دیده چند باید ریختن اشک

← Önceki 96 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı