الهی نامه › بخش هشتم › (۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حکیم ترمذی کرد این حکایت — ز حال آدم و حوا روایت
که بعد از توبه چون با هم رسیدند — ز فردوس آمده کُنجی گزیدند
مگر آدم بکاری رفت بیرون — بر حوا دوید ابلیس ملعون
یکی بچّه بَدش خنّاس نام او — بحوا دادش و برداشت گام او
چوآدم آمد و آن بچه را دید — ز حوا خشمگین شد زو بپرسید
که او را از چه پذرفتی ز ابلیس — دگرباره شدی مغرور تلبیس
بکشت آن بچه را و پاره کردش — بصحرا برد و پس آواره کردش
چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس — بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس
درآمد بچهٔ او پاره پاره — بهم پیوست تا گشت آشکاره
چو زنده گشت زاری کرد بسیار — که تا حوا پذیرفتش دگربار
چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا — بدید آن بچهٔ او را هم آنجا
برنجانید حوا را دگر بار — که خواهی سوختن ما را دگر بار
بکشت آن بچه و آتش برافروخت — وزان پس بر سر آن آتشش سوخت
همه خاکستر او داد بر باد — برفت القصه از حوا بفریاد
دگر بار آمد ابلیس سیه روی — بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی
درآمد جملهٔ خاکستر از راه — بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه
چو شد زنده بسی سوگند دادش — که بپذیر و مده دیگر ببادش
که نتوانم بدادن سر براهش — چو بازآیم برم زین جایگاهش
بگفت این و برفت و آدم آمد — ز خنّاسش دگر باره غم آمد
ملامت کرد حوا را ز سر باز — که از سر در شدی با دیو دمساز
نمیدانم که شیطان ستمگار — چه میسازد برای ما دگر بار
بگفت این و بکشت آن بچه را باز — پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز
بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش — وزانجا شد بکاری دل پُر آتش
دگر بار آمد ابلیس لعین باز — بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز
چو واقف گشت خنّاس از خطابش — بداد از سینهٔ حوّا جوابش
چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار — مرا گفتا میسّر شد همه کار
مرا مقصود این بودست ما دام — که گیرم در درون آدم آرام
چو خود را در درون او فکندم — شود فرزند آدم مُستمندم
گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس — نهم صد دام رُسوائی زوسواس
گهی صدگونه شهوة در درونش — برانگیزم شوم در رگ چو خونش
گهی از بهر طاعت خوانمش خاص — وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص
هزاران جادوئی آرم دگرگون — که مردم را برم از راه بیرون
چو شیطان در درونت رخت بنهاد — بسلطانی نشست وتخت بنهاد
ترا در جادوئی همت قوی کرد — که تا جانت هوای جادوئی کرد
اگر شیطان چنین ره زن نبودی — چنین سلطان مرد و زن نبودی
در افکندست خلقی را بغم در — همه گیتی برآورده بهم بر
بهر کُنجی دلی در خواب کرده — بهرجائی گِلی در آب کرده
ترا ره میزند وز درد این کار — چوابرت چشم ازان گشتست خون بار
گر آدم را که در یک دانه نگریست — به سیصد سال میبایست بگریست
ببین کابلیس را در لعن و در رشک — ز دیده چند باید ریختن اشک