الهی نامه › بخش هشتم › (۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به راهِ بادیه گفت آن یگانه — دو جوی آبِ سیه دیدم روانه
شدم بر پی روان تا آن چه آبست — که چندینیش در رفتن شتابست
به آخر چون برِ سنگی رسیدم — به خاک ابلیس را افتاده دیدم
دو چشمش چون دو ابر خونفشان بود — ز هر چشمیش جویی خون روان بود
چو باران میگریست و زار میگفت — پیاپی این سخن همواره میگفت
که این قصّه نه زان روی چو ماهست — ولی رنگ گلیم من سیاهست
نمیخواهند طاعت کردن من — نهند آنگه گنه بر گردن من
چنین کاری کرا افتاد هرگز — ندارد مثل این کس یاد هرگز