☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › فی التوحید باری تعالی جل و علا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آفرین جان‌آفرین پاک را — آن که جان بخشید و ایمان خاک را

عرش را بر آب بنیاد او نهاد — خاکیان را عمر بر باد او نهاد

آسمان را در زبردستی بداشت — خاک را در غایت پستی بداشت

آن یکی را جنبش مادام داد — وان دگر را دایما آرام داد

آسمان چون خیمه‌ای برپای کرد — بی‌ستون کرد و زمینش جای کرد

کرد در شش روز، هفت انجم پدید — وز دو حرف آورد نُه طارم پدید

مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت — با فلک در حقه هر شب مهره باخت

دام تن را مختلف احوال کرد — مرغ جان را خاک در دنبال کرد

بحر را بگذاشت در تسلیم خویش — کوه را افسرده کرد از بیم خویش

بحر را از تشنگی لب خشک کرد — سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد

روح را در صورت پاک او نمود — این همه کار از کفی خاک او نمود

عقل سرکش را به شرع افکنده کرد — تن به جان و جان به ایمان زنده کرد

کوه را هم تیغ داد و هم کمر — تا به سرهنگیِّ او افراخت سر

گاه گل در روی آتش دسته کرد — گاه پل بر روی دریا بسته کرد

نیم پشه بر سر دشمن گماشت — بر سر او چارصد سالش بداشت

عنکبوتی را به حکمت دام داد — صدر عالم را درو آرام داد

بست موری را کمر چون موی سر — کرد او را با سلیمان در کمر

خلعت اولاد عباسش بداد — طاء و سین بی‌زحمت طاسش بداد

پیشوایانی که ره‌بین آمدند — گاه و بی‌گاه از پی این آمدند

جان خود را عین حیرت یافتند — هم ره جان عجز و حسرت یافتند

در نگر اول که با آدم چه کرد — عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد

باز بنگر نوح را غرقاب کار — تا چه برد از کافران سالی هزار

باز ابراهیم را بین دل شده — منجنیق و آتشش منزل شده

باز اسمعیل را بین سوگوار — کبش او قربان شده در کوی یار

باز در یعقوب سرگردان نگر — چشم کرده در سر کار پسر

باز یوسف را نگر در داوری — بندگی و چاه و زندان بر سری

باز ایوب ستمکش را نگر — مانده در کرمان و گرگان پیش در

باز یونس را نگر گم گشته راه — آمده از مه به ماهی چند گاه

باز موسی را نگر ز آغاز عهد — دایه فرعون و شده تابوت مهد

باز داود زره‌گر را نگر — موم کرده آهن از تفِّ جگر

باز بنگر کز سلیمان خدیو — ملک وی بر باد چون بگرفت دیو

باز آن را بین که دل پرجوش شد — ارّه بر سر دم نزد خاموش شد

باز یحیی را نگر در پیش جمع — زار سر ببریده در طشتی چو شمع

باز عیسی را نگر کز پای دار — شد هزیمت از جهودان چند بار

باز بنگر تا سر پیغمبران — چه جفا و رنج دید از کافران

تو چنان دانی که این آسان بود — بلکه کمتر چیز تَرک جان بود

چند گویم چون دگر گفتم نماند — گر گلی کز شاخ می‌رُفتم نماند

کشتهٔ حیرت شدم یک‌بارگی — می‌ندانم چاره جز بی‌چارگی

ای خرد در راه تو طفلی بشیر — گم شده در جست و جویت عقل پیر

در چنان ذاتی من آنگه کی رسم؟ — از زَعَم من در منزه کی رسم؟

نه تو در علم آیی و نه در عیان — نی زیان و سودی از سود و زیان

نه ز موسی هرگزت سودی رسد — نه ز فرعونت زیان بودی رسد

ای خدای بی‌نهایت! جز تو کیست؟ — چون تویی بی‌حد و غایت جز تو چیست؟

هیچ چیز از بی‌نهایت بی‌شکی — چون به سر ناید کجا ماند یکی؟

ای جهانی خلق حیران مانده — تو به زیر پرده پنهان مانده

پرده برگیر آخر و جانم مسوز — بیش ازین در پرده پنهانم مسوز

گم شدم در بحر حیرت ناگهان — زین همه سرگشتگی بازم رهان

در میان بحر، گردون مانده‌ام — وز درونِ پرده بیرون مانده‌ام

بنده را زین بحر نامحرم برآر — تو درافکندی مرا تو هم برآر

نفْس من بگرفت سر تا پای من — گر نگیری دست من، ای وای من

جانم آلودست از بیهودگی — من ندارم طاقت آلودگی

یا ازین آلودگی پاکم بکن — یا نه در خونم کش و خاکم بکن

خلق ترسند از تو من ترسم ز خود — کز تو نیکو دیده‌ام از خویش بد

مرده‌ای‌ام می‌روم بر روی خاک — زنده گردان جانم ای جان‌بخش پاک

مؤمن و کافر به خون آغشته‌اند — یا همه سرگشته یا برگشته‌اند

گر بخوانی این بود سرگشتگی — ور برانی این بود برگشتگی

پادشاها! دل به خون آغشته‌ام — پای تا سر چون فلک سرگشته‌ام

گفته‌ای من با شما‌اَم روز و شب — یک نفس فارغ مباشید از طلب

چون چنین با یکدگر همسایه‌ایم — تو چو خورشیدی و ما هم سایه‌ایم

چه بود ای معطی بی‌سرمایگان — گر نگه داری حق همسایگان

با دلی پر درد و جانی با دریغ — ز اشتیاقت اشک می‌بارم چو میغ

گر دریغ خویش برگویم تو را — گم بباشم تا به کی جویم تو را

رهبرم شو زان که گمراه آمدم — دولتم ده گر چه بی‌گاه آمدم

هر که در کوی تو دولت‌یار شد — در تو گم گشت و ز خود بیزار شد

نیستم نومید و هستم بی‌قرار — بوک درگیرد یکی از صد هزار

1 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı