☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (1/4)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خورد عیاری بدان دل‌خسته باز — با وثاقش برد دستش بسته باز

شد که تیغ آرد زند در گردنش — پارهٔ نان داد آن ساعت زنش

چون بیامد مرد با تیغ آن زمان — دید آن دل‌خسته را در دست نان

گفت این نانت که داد ای هیچ کس — گفت این نان را عیالت داد و بس

مرد چون بشنید آن پاسخ تمام — گفت بر ما شد ترا کشتن حرام

زانک هر مردی که نان ما شکست — سوی او با تیغ نتوان برد دست

نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ — من چگونه خون او ریزم به تیغ

خالقا سر تا به راه آورده‌ام — نان همه بر خوان تو می‌خورده‌ام

چون کسی می‌بشکند نان کسی — حق گزاری می‌کند آن کس بسی

چون تو بحر جود داری صد هزار — نان تو بسیار خوردم حق گزار

یا اله العالمین درمانده‌ام — غرق خون بر خشک کشتی رانده‌ام

دست من گیر و مرا فریاد رس — دست بر سر چند دارم چون مگس

ای گناه آمرز و عذرآموز من — سوختم صد ره چه خواهی سوز من

خونم از تشویر تو آمد به جوش — ناجوان مردی بسی کردم بپوش

من ز غفلت صد گنه را کرده ساز — تو عوض صد گونه رحمت داده باز

پادشاها در من مسکین نگر — گر ز من بد دیدی آن شد این نگر

چون ندانستم خطا کردم ببخش — بر دل و بر جان پر دردم ببخش

چشم من گر می‌نگرید آشکار — جان نهان می‌گرید از شوق تو زار

خالقا گر نیک و گر بد کرده‌ام — هرچه کردم با تن خود کرده‌ام

عفو کن دون همتیهای مرا — محو کن بی‌حرمتیهای مرا

سوزنی چون دید با عیسی به هم — بخیه با روی او فکندش لاجرم

تیغ را از لاله خون آلود کرد — گلشن نیلوفری از دود کرد

پاره پاره خاک را در خون گرفت — تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت

در سجودش روز و شب خورشید و ماه — کرد پیشانی خود بر خاک راه

هست سیمایی ایشان از سجود — کی بود بی‌سجده سیما را وجود

روز از بسطش سپید افروخته — شب ز قبضش در سیاهی سوخته

طوطیی را طوق از زر ساخته — هدهدی را پیک ره برساخته

مرغ گردون در رهش پر می‌زند — بر درش چون حلقه‌ای سر می‌زند

چرخ را دور شبان‌روزی دهد — شب برد روز آورد روزی دهد

چون دمی در گل دمد آدم کند — وز کف و دودی همه عالم کند

گه سگی را ره دهد در پیشگاه — گه کند از گربه‌ای مکشوف راه

چون سگی را مرد آن قربت کند — شیرمردی را به سگ نسبت کند

او نهد از بهر سکان فلک — گردهٔ خورشید بر خوان فلک

گه عصائی را سلیمانی دهد — گاه موری را سخن دانی دهد

از عصایی آورد ثعبان پدید — وز تنوری آورد طوفان پدید

چون فلک را کره‌ای سرکش کند — از هلالش نعل در آتش کند

ناقه از سنگی پدیدار آورد — گاو زر در نالهٔ زار آورد

در زمستان سیم آرد در نثار — زر فشاند در خزان از شاخسار

گر کسی پیکان به خون پنهان کند — او ز غنچه خون در پیکان کند

یاسمین را چار ترکی برنهد — لاله را از خون کله بر سر نهد

گه نهد بر فرق نرگس تاج زر — گه کند در تاجش از شبنم گهر

عقل کار افتاده جان دل داده زوست — آسمان گردان زمین استاده زوست

کوه چون سنگی شد از تقدیر او — بحر آبی گشت از تشویر او

هم زمینش خاک بر سر مانده است — هم فلک چون حلقه بر در مانده است

هشت خلدش یک سَتانه بیش نیست — هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست

جمله در توحید او مستغرق‌اند — چیست مستغرق که سحر مطلق‌اند

گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه — جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه

پستی خاک و بلندی فلک — دو گواهش بس بود بر یک به یک

باد و خاک و آتش و خون آورد — سر خویش از جمله بیرون آورد

خاک ما گل کرد در چل بامداد — بعد از آن جان را درو آرام داد

جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد — عقل دادش تا به دو بیننده شد

عقل را چون دید بینایی گرفت — علم دادش تا شناسایی گرفت

چون شناسا شد به عقل اقرار داد — غرق حیرت گشت و تن در کار داد

خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست — جمله را گردن به زیر بار اوست

حکمت او بر نهد بار همه — وای عجب او خود نگه دار همه

کوه را میخ زمین کرد از نخست — پس زمین را روی از دریا بشست

چون زمین بر پشت گاو استاد راست — گاو بر ماهی و ماهی در هواست

پس همه بر چیست بر هیچ است و بس — هیچ هیچست این همه هیچست و بس

فکر کن در صنعت آن پادشاه — کین همه بر هیچ می‌دارد نگاه

چون همه بر هیچ باشد از یکی — این همه پس هیچ باشد بی‌شکی

← Önceki 2 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı