منطقالطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (1/4)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خورد عیاری بدان دلخسته باز — با وثاقش برد دستش بسته باز
شد که تیغ آرد زند در گردنش — پارهٔ نان داد آن ساعت زنش
چون بیامد مرد با تیغ آن زمان — دید آن دلخسته را در دست نان
گفت این نانت که داد ای هیچ کس — گفت این نان را عیالت داد و بس
مرد چون بشنید آن پاسخ تمام — گفت بر ما شد ترا کشتن حرام
زانک هر مردی که نان ما شکست — سوی او با تیغ نتوان برد دست
نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ — من چگونه خون او ریزم به تیغ
خالقا سر تا به راه آوردهام — نان همه بر خوان تو میخوردهام
چون کسی میبشکند نان کسی — حق گزاری میکند آن کس بسی
چون تو بحر جود داری صد هزار — نان تو بسیار خوردم حق گزار
یا اله العالمین درماندهام — غرق خون بر خشک کشتی راندهام
دست من گیر و مرا فریاد رس — دست بر سر چند دارم چون مگس
ای گناه آمرز و عذرآموز من — سوختم صد ره چه خواهی سوز من
خونم از تشویر تو آمد به جوش — ناجوان مردی بسی کردم بپوش
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز — تو عوض صد گونه رحمت داده باز
پادشاها در من مسکین نگر — گر ز من بد دیدی آن شد این نگر
چون ندانستم خطا کردم ببخش — بر دل و بر جان پر دردم ببخش
چشم من گر مینگرید آشکار — جان نهان میگرید از شوق تو زار
خالقا گر نیک و گر بد کردهام — هرچه کردم با تن خود کردهام
عفو کن دون همتیهای مرا — محو کن بیحرمتیهای مرا
سوزنی چون دید با عیسی به هم — بخیه با روی او فکندش لاجرم
تیغ را از لاله خون آلود کرد — گلشن نیلوفری از دود کرد
پاره پاره خاک را در خون گرفت — تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت
در سجودش روز و شب خورشید و ماه — کرد پیشانی خود بر خاک راه
هست سیمایی ایشان از سجود — کی بود بیسجده سیما را وجود
روز از بسطش سپید افروخته — شب ز قبضش در سیاهی سوخته
طوطیی را طوق از زر ساخته — هدهدی را پیک ره برساخته
مرغ گردون در رهش پر میزند — بر درش چون حلقهای سر میزند
چرخ را دور شبانروزی دهد — شب برد روز آورد روزی دهد
چون دمی در گل دمد آدم کند — وز کف و دودی همه عالم کند
گه سگی را ره دهد در پیشگاه — گه کند از گربهای مکشوف راه
چون سگی را مرد آن قربت کند — شیرمردی را به سگ نسبت کند
او نهد از بهر سکان فلک — گردهٔ خورشید بر خوان فلک
گه عصائی را سلیمانی دهد — گاه موری را سخن دانی دهد
از عصایی آورد ثعبان پدید — وز تنوری آورد طوفان پدید
چون فلک را کرهای سرکش کند — از هلالش نعل در آتش کند
ناقه از سنگی پدیدار آورد — گاو زر در نالهٔ زار آورد
در زمستان سیم آرد در نثار — زر فشاند در خزان از شاخسار
گر کسی پیکان به خون پنهان کند — او ز غنچه خون در پیکان کند
یاسمین را چار ترکی برنهد — لاله را از خون کله بر سر نهد
گه نهد بر فرق نرگس تاج زر — گه کند در تاجش از شبنم گهر
عقل کار افتاده جان دل داده زوست — آسمان گردان زمین استاده زوست
کوه چون سنگی شد از تقدیر او — بحر آبی گشت از تشویر او
هم زمینش خاک بر سر مانده است — هم فلک چون حلقه بر در مانده است
هشت خلدش یک سَتانه بیش نیست — هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست
جمله در توحید او مستغرقاند — چیست مستغرق که سحر مطلقاند
گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه — جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه
پستی خاک و بلندی فلک — دو گواهش بس بود بر یک به یک
باد و خاک و آتش و خون آورد — سر خویش از جمله بیرون آورد
خاک ما گل کرد در چل بامداد — بعد از آن جان را درو آرام داد
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد — عقل دادش تا به دو بیننده شد
عقل را چون دید بینایی گرفت — علم دادش تا شناسایی گرفت
چون شناسا شد به عقل اقرار داد — غرق حیرت گشت و تن در کار داد
خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست — جمله را گردن به زیر بار اوست
حکمت او بر نهد بار همه — وای عجب او خود نگه دار همه
کوه را میخ زمین کرد از نخست — پس زمین را روی از دریا بشست
چون زمین بر پشت گاو استاد راست — گاو بر ماهی و ماهی در هواست
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس — هیچ هیچست این همه هیچست و بس
فکر کن در صنعت آن پادشاه — کین همه بر هیچ میدارد نگاه
چون همه بر هیچ باشد از یکی — این همه پس هیچ باشد بیشکی