منطقالطیر › درتعصب گوید › حکایت چوب خوردن بلال
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خورد بر یک جایگه روزی بلال — بر تن باریک صد چوب و دوال
خون روان شد زو ز چوب بیعدد — هم چنان میگفت احد میگفت احد
گر شود در پای خاری ناگهت — حب و بغض کس نماند در رهت
آنک او در دست خاری مبتلاست — زو تصرف در چنان قومی خطاست
چون چنان بودند ایشان تو چنین — چند خواهی بود حیران تو چنین
از زفافت بت پرستان رستهاند — وز زبان تو صحابه خستهاند
در فضولی میکنی دیوان سیاه — گوی بردی گر زفان داری نگاه