☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › درتعصب گوید › حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مصطفا جایی فرود آمد به راه — گفت آب آرند لشگر را ز چاه

رفت مردی بازآمد پر شتاب — گفت پر خونست چاه و نیست آب

گفت پنداری ز درد کار خویش — مرتضی در چاه گفت اسرار خویش

چاه چون بشنید آن تابش نبود — لاجرم چون تو شدی آبش نبود

آنک در جانش چنین شوری بود — در دلش کی کینهٔ موری بود

در تعصب می‌زند جان تو جوش — مرتضا را جان چنین نبود خموش

مرتضا را می‌مکن بر خود قیاس — زانک در حق غرق بود آن حق‌شناس

هم چنان مستغرق کار است او — وز خیالات تو بی‌زارست او

گر چو تو پر کینه بودی مرتضی — جنگ جستی پیش خیل مصطفی

او ز تو مردانه‌تر آمد بسی — پس چرا جنگی نکرد او باکسی

گر به ناحق بود صدیق ای عجب — او چو بر حق بود حق کردی طلب

پیش حیدر خیل‌ام المؤمنین — چون نه بر منوال دین جستند کین

لاجرم چون دید چندان جنگ و شور — دفع کرد آن قوم را حیدر به زور

وانک با دختر تواند جنگ کرد — داند او سوی پدر آهنگ کرد

ای پسر تو بی‌نشانی از علی — عین و یا و لام دانی از علی

تو ز عشق جان خویشی بی‌قرار — واو نشسته تا کند صد جان نثار

از صحابه گر شدی کشته کسی — حیدر کرار غم خوردی بسی

تا چرا من هم نگشتم کشته نیز — خوار شد بر چشم من جان عزیز

خواجه گفتی چه فتادست ای علی — آن تو یخنی نهادست ای علی

← Önceki 17 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı