☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی توحید › حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

رفت پیش بوعلی آن پیر زن — کاغذی زر برد کین بستان ز من

شیخ گفتش عهد دارم من که نیز — جز ز حق نستانم از کس هیچ‌چیز

پیرزن در حال گفت ای بوعلی — از کجا آوردی آخر احولی

تو درین ره مرد عقد و حل نه‌ای — چند بینی غیر اگر احول نه‌ای

مرد را در دیده آنجا غیر نیست — زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست

هم ازو بشنو سخنها آشکار — هم بدو ماند وجودش پایدار

هم جزو کس را نبیند یک زمان — هم جزو کس رانداند جاودان

هم درو، هم زو و هم با او بود — هم برون از هرسه این نیکو بود

هرک در دریای وحدت گم نشد — گر همه آدم بود مردم نشد

هر یک از اهل هنر وز اهل عیب — آفتابی دارد اندر غیب غیب

عاقبت روزی بود کان آفتاب — با خودش گیرد، براندازد نقاب

هرک او در آفتاب خود رسید — تو یقین می‌دان که نیک و بد رسید

تا تو باشی، نیک و بد اینجا بود — چون تو گم گشتی همه سودا بود

ور تو مانی در وجود خویش باز — نیک و بد بینی بسی و ره دراز

تا که از هیچی پدیدار آمدی — درگرفت خود گرفتار آمدی

کاشکی اکنون چو اول بودیی — یعنی از هستی معطل بودیی

از صفات بد به کلی پاک شو — بعد از آن بادی به کف با خاک شو

تو کجا دانی که اندر تن ترا — چه پلیدیهاست چه گلخن ترا

مار و کژدم در تو زیر پرده‌اند — خفته‌اند و خویشتن گم کرده‌اند

گر سر مویی فراایشان کنی — هر یکی را همچو صد ثعبان کنی

هر کسی را دوزخ پر مار هست — تا بپردازی تو دوزخ کار هست

گر برون آیی ز یک یک پاک تو — خوش به خواب اندر شوی در خاک تو

ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار — می‌گزندت سخت تا روز شمار

هر کسی کو بی‌خبر زین پاکیست — هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست

تاکی ای عطار ازین حرف مجاز — با سر اسرارتوحید آی باز

مرد سالک چون رسد این جایگاه — جایگاه مرد برخیزد ز راه

گم شود، زیرا که پیدا آید او — گنگ گردد، زانک گویا آید او

جزو گردد، کل شود، نه کل، نه جزو — صورتی باشد صفت نه جان، نه عضو

هر چهار آید برون از هر چهار — صد هزار آید فزون از صد هزار

در دبیرستان این سر عجب — صد هزاران عقل بینی خشک لب

عقل اینجا کیست افتاده بدر — مانده طفلی کو ز مادر زاد کر

ذره‌ای برهرک این سر تافتست — سر ز ملک هر دو عالم تافتست

خود چو این کس نیست مویی در میان — چون نتابد سر چو مویی از جهان

گرچه این کس نیست کل این هم کس است — گر وجودست وعدم هم این کس است

← Önceki 188 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı