منطقالطیر › فیوصف حاله › حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او میآورد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بوسعید مِهنه در حمّام بود — قایِمش افتادهمردی خام بود
شوخِ شیخ آورد تا بازوی او — جمع کرد آن جمله پیش روی او
شیخ را گفتا بگو ای پاکجان — تا جوانمردی چه باشد در جهان؟
شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست — پیش چشم خلق، ناآوردنست
این جوابی بود بر بالای او — قایِم افتاد آن زمان در پای او
چون به نادانیِّ خویش اقرار کرد — شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد
خالقا، پروردگارا ، مُنْعِما — پادشاها، کارسازا ، مُکْرِما
چون جوانمردیِّ خلق عالَمی — هست از دریای فضلت شبنمی
قایم مطلق تویی اما به ذات — وز جوانمردی نیایی در صفات
شوخی و بیشرمیِ ما در گذار — شوخ ما را پیش چشم ما میار
← Önceki 226 / 226