☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

صومعهٔ عیسی‌ست خوان اهل دل — هان و هان ای مبتلا این در مهل

جمع گشتندی ز هر اطراف خلق — از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق

بر در آن صومعهٔ عیسی صباح — تا به‌دم اوشان رهاند از جناح

او چو فارغ گشتی از اوراد خویش — چاشت‌گه بیرون شدی آن خوب‌کیش

جوق جوقی مبتلا دیدی نزار — شِسته بر در، در امید و انتظار

گفتی ای اصحاب آفت از خدا — حاجت این جملگانتان شد روا

هین روان گردید بی رنج و عنا — سوی غفاری و اکرام خدا

جملگان چون اشتران بسته‌پای — که گشایی زانوی ایشان برای

خوش دوان و شادمانه سوی خان — از دعای او شدندی پا دوان

آزمودی تو بسی آفات خویش — یافتی صحت ازین شاهان کیش

چند آن لنگی تو رهوار شد — چند جانت بی غم و آزار شد

ای مغفل رشته‌ای بر پای بند — تا ز خود هم گم نگردی ای لوند

ناسپاسی و فراموشی تو — یاد ناورد آن عسل‌نوشی تو

لاجرم آن راه بر تو بسته شد — چون دل اهل دل از تو خسته شد

زودشان در یاب و استغفار کن — همچو ابری گریه‌های زار کن

تا گلستان‌شان سوی تو بشکفد — میوه‌های پخته بر خود وا کفد

هم بر آن در گرد‌، کم از سگ مباش — با سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاش

چون سگان هم مر سگان را ناصح‌اند — که دل اندر خانهٔ اول ببند

آن در اول که خوردی استخوان — سخت گیر و حق گزار آن را ممان

می‌گزندش تا ز ادب آنجا رود — وز مقام اولین مفلح شود

می‌گزندش کای سگ طاغی برو — با ولی نعمتت یاغی مشو

بر همان در همچو حلقه بسته‌باش — پاسبان و چابک و برجسته باش

صورت نقض وفای ما مباش — بی‌وفایی را مکن بیهوده فاش

مر سگان را چون وفا آمد شعار — رو سگان را ننگ و بدنامی میار

بی‌وفایی چون سگان را عار بود — بی‌وفایی چون روا داری نمود

حق تعالی فخر آورد از وفا — گفت من اوفی بعهد غیرنا

بی‌وفایی دان وفا با رد حق — بر حقوق حق ندارد کس سبق

حق مادر بعد از آن شد کان کریم — کرد او را از جنین تو غریم

صورتی کردت درون جسم او — داد در حملش ورا آرام و خو

همچو جزو متصل دید او تو را — متصل را کرد تدبیرش جدا

حق هزاران صنعت و فن ساخته‌ست — تا که مادر بر تو مهر انداخته‌ست

پس حقِ حق سابق از مادر بود — هر که آن حق را نداند خر بود

آنک مادر آفرید و ضرع و شیر — با پدر کردش قرین آن خود مگیر

ای خداوند ای قدیم احسان تو — آنکه دانم وانکه نه هم آن تو

تو بفرمودی که حق را یاد کن — زانک حق من نمی‌گردد کهن

یاد کن لطفی که کردم آن صبوح — با شما از حفظ در کشتی نوح

پیله بابایانتان را آن زمان — دادم از طوفان و از موجش امان

آب آتش خو زمین بگرفته بود — موج او مر اوج کُه را می‌ربود

حفظ کردم من نکردم رَدتان — در وجود جَدِ جَدِ جَدتان

چون شدی سَر، پشت پایت چون زنم — کارگاه خویش ضایع چون کنم

چون فدای بی‌وفایان می‌شوی — از گمان بد بدان سو می‌روی

من ز سهو و بی‌وفایی‌ها بری — سوی من آیی گمان بد بری

این گمان بد بر آنجا بر که تو — می‌شوی در پیش همچون خود دوتو

بس گرفتی یار و همراهان زفت — گر تو را پرسم که کو گویی که رفت

یار نیکت رفت بر چرخ برین — یار فسقت رفت در قعر زمین

تو بماندی در میانه آنچنان — بی‌مدد چون آتشی از کاروان

دامن او گیر ای یار دلیر — کو منزَّه باشد از بالا و زیر

نه چو عیسی سوی گردون بر شود — نه چو قارون در زمین اندر رود

با تو باشد در مکان و بی‌مکان — چون بمانی از سرا و از دکان

او بر آرد از کدورت‌ها صفا — مر جفاهای تو را گیرد وفا

چون جفا آری فرستد گوشمال — تا ز نقصان وا روی سوی کمال

چون تو وردی ترک کردی در روش — بر تو قبضی آید از رنج و تبش

آن ادب کردن بود یعنی مکن — هیچ تحویلی از آن عهد کهن

پیش از آن کین قبض زنجیری شود — این که دلگیریست پاگیری شود

رنج معقولت شود محسوس و فاش — تا نگیری این اشارت را بلاش

در معاصی قبض‌ها دلگیر شد — قبض‌ها بعد از اجل زنجیر شد

نعط من اعرض هنا عن ذکرنا — عیشة ضنک و نجزی بالعمی

دزد چون مال کسان را می‌برد — قبض و دلتنگی دلش را می‌خلد

او همی‌گوید «‌عجب این قبض چیست‌» — قبض آن مظلوم کز شرّت گریست

چون بدین قبض التفاتی کم کند — باد اصرار آتشش را دم کند

قبض دل قبض عوان شد لاجرم — گشت محسوس آن معانی زد علم

غصه‌ها زندان شدست و چارمیخ — غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ

بیخ پنهان بود هم شد آشکار — قبض و بسط اندرون بیخی شمار

چونکه بیخ بد بود زودش بزن — تا نروید زشت‌خاری در چمن

قبض دیدی‌، چارهٔ آن قبض کن — زانک سَرها جمله می‌روید ز بن

بسط دیدی‌، بسط‌ِ خود را آب ده — چون بر آید میوه با اصحاب ده

← Önceki 311 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı