☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

همچو مریم گوی پیش از فوت ملک — نقش را کالعوذ بالرحمن منک

دید مریم صورتی بس جان‌فزا — جان‌فزایی دلربایی در خلا

پیش او بر رست از روی زمین — چون مه وخورشید آن روح الامین

از زمین بر رست خوبی بی‌نقاب — آنچنان کز شرق روید آفتاب

لرزه بر اعضای مریم اوفتاد — کو برهنه بود و ترسید از فساد

صورتی که یوسف ار دیدی عیان — دست از حیرت بریدی چو زنان

همچو گل پیشش برویید آن ز گل — چون خیالی که بر آرد سر ز دل

گشت بی‌خود مریم و در بی‌خودی — گفت بجهم در پناه ایزدی

زانک عادت کرده بود آن پاک‌جیب — در هزیمت رخت بردن سوی غیب

چون جهان را دید ملکی بی‌قرار — حازمانه ساخت زان حضرت حصار

تا به گاه مرگ حصنی باشدش — که نیابد خصم راه مقصدش

از پناه حق حصاری به ندید — یورتگه نزدیک آن دز برگزید

چون بدید آن غمزه‌های عقل‌سوز — که ازو می‌شد جگرها تیردوز

شاه و لشکر حلقه در گوشش شده — خسروان هوش بیهوشش شده

صد هزاران شاه مملوکش برق — صد هزاران بدر را داده به دق

زهره نی مر زهره را تا دم زند — عقل کلش چون ببیند کم زند

من چگویم که مرا در دوخته‌ست — دمگهم را دمگه او سوخته‌ست

دود آن نارم دلیلم من برو — دور از آن شه باطل ما عبروا

خود نباشد آفتابی را دلیل — جز که نور آفتاب مستطیل

سایه کی بود تا دلیل او بود — این بس استش که ذلیل او بود

این جلالت در دلالت صادقست — جمله ادراکات پس او سابقست

جمله ادراکات بر خرهای لنگ — او سوار باد پران چون خدنگ

گر گریزد کس نیابد گرد شه — ور گریزند او بگیرد پیش ره

جمله ادراکات را آرام نی — وقت میدانست وقت جام نی

آن یکی وهمی چو بازی می‌پرد — وآن دگر چون تیر معبر می‌درد

وان دگر چون کشتی با بادبان — وآن دگر اندر تراجع هر زمان

چون شکاری می‌نمایدشان ز دور — جمله حمله می‌فزایند آن طیور

چونک ناپیدا شود حیران شوند — همچو جغدان سوی هر ویران شوند

منتظر چشمی به هم یک چشم باز — تا که پیدا گردد آن صید به ناز

چون بماند دیر گویند از ملال — صید بود آن خود عجب یا خود خیال

مصلحت آنست تا یک ساعتی — قوتی گیرند و زور از راحتی

گر نبودی شب همه خلقان ز آز — خویشتن را سوختندی ز اهتزاز

از هوس وز حرص سود اندوختن — هر کسی دادی بدن را سوختن

شب پدید آید چو گنج رحمتی — تا رهند ازحرص خود یکساعتی

چونک قبضی آیدت ای راه‌رو — آن صلاح تست آتش دل مشو

زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد — خرج را دخلی بباید زاعتداد

گر هماره فصل تابستان بدی — سوزش خورشید در بستان شدی

منبتش را سوختی از بیخ و بن — که دگر تازه نگشتی آن کهن

گر ترش‌رویست آن دی مشفق است — صیف خندانست اما محرقست

چونک قبض آید تو در وی بسط بین — تازه باش و چین میفکن در جبین

کودکان خندان و دانایان ترش — غم جگر را باشد و شادی ز شش

چشم کودک همچو خر در آخُرست — چشم عاقل در حساب آخِرست

او در آخر چرب می‌بیند علف — وین ز قصاب آخرش بیند تلف

آن علف تلخست کین قصاب داد — بهر لحم ما ترازویی نهاد

رو ز حکمت خور علف کان را خدا — بی غرض دادست از محض عطا

فهم نان کردی نه حکمت ای رهی — زانچ حق گفتت کلوا من رزقه

رزق حق حکمت بود در مرتبت — کان گلوگیرت نباشد عاقبت

این دهان بستی دهانی باز شد — کو خورندهٔ لقمه‌های راز شد

گر ز شیر دیو تن را وابری — در فطام اوبسی نعمت خوری

ترک‌جوشش شرح کردم نیم‌خام — از حکیم غزنوی بشنو تمام

در الهی‌نامه گوید شرح این — آن حکیم غیب و فخرالعارفین

غم خور و نان غم‌افزایان مخور — زانک عاقل غم خورد کودک شکر

قند شادی میوهٔ باغ غمست — این فرح زخمست وآن غم مرهمست

غم چو بینی در کنارش کش به عشق — از سر ربوه نظر کن در دمشق

عاقل از انگور می بیند همی — عاشق از معدوم شی بیند همی

جنگ می‌کردند حمالان پریر — تو مکش تا من کشم حملش چو شیر

زانک زان رنجش همی‌دیدند سود — حمل را هر یک ز دیگر می‌ربود

مزد حق کو مزد آن بی‌مایه کو — این دهد گنجیت مزد و آن تسو

گنج زری که چو خسپی زیر ریگ — با تو باشد ان نباشد مرده ریگ

پیش پیش آن جنازه‌ت می‌دود — مونس گور و غریبی می‌شود

بهر روز مرگ این دم مرده باش — تا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاش

صبر می‌بیند ز پردهٔ اجتهاد — روی چون گلنار و زلفین مراد

غم چو آیینه‌ست پیش مجتهد — کاندرین ضد می‌نماید روی ضد

بعد ضد رنج آن ضد دگر — رو دهد یعنی گشاد و کر و فر

این دو وصف از پنجهٔ دستت ببین — بعد قبض مشت بسط آید یقین

پنجه را گر قبض باشد دایما — یا همه بسط او بود چون مبتلا

زین دو وصفش کار و مکسب منتظم — چون پر مرغ این دو حال او را مهم

چونک مریم مضطرب شد یک زمان — همچنانک بر زمین آن ماهیان

← Önceki 484 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı