☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قوم گفتندش مکن جلدی برو — تا نگردد جامه و جانت گرو

آن ز دور آسان نماید به نگر — که به آخر سخت باشد ره‌گذر

خویشتن آویخت بس مرد و سُکُست — وقت پیچاپیچ دست‌آویز جست

پیشتر از واقعه آسان بود — در دل مردم خیال نیک و بد

چون در آید اندرون کارزار — آن زمان گردد بر آنکس کار زار

چون نه شیری هین منه تو پای پیش — کان اجل گرگست و جان تست میش

ور ز ابدالی و میشت شیر شد — آمن آ که مرگ تو سرزیر شد

کیست ابدال آنک او مُبْدَل شود — خمرش از تبدیل یزدان خَل شود

لیک مستی شیرگیری وز گمان — شیر پنداری تو خود را هین مران

گفت حق ز اهل نفاق ناسدید — باسهم ما بینهم باس شدید

در میان همدگر مردانه‌اند — در غزا چون عورتان خانه‌اند

گفت پیغامبر سپهدار غیوب — لا شجاعة یا فتی قبل الحروب

وقت لاف غزو مستان کف کنند — وقت جوش جنگ چون کف بی‌فنند

وقت ذکر غزو شمشیرش دراز — وقت کر و فر تیغش چون پیاز

وقت اندیشه دل او زخم‌جو — پس به یک سوزن تهی شد خیک او

من عجب دارم ز جویای صفا — کو رمد در وقت صیقل از جفا

عشق چون دعوی جفا دیدن گواه — چون گواهت نیست شد دعوی تباه

چون گواهت خواهد این قاضی مرنج — بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج

آن جفا با تو نباشد ای پسر — بلک با وصف بدی اندر تو در

بر نمد چوبی که آن را مرد زد — بر نمد آن را نزد بر گرد زد

گر بزد مر اسپ را آن کینه کش — آن نزد بر اسپ زد بر سُکسُکش

تا ز سُکسُک وارهد خوش‌پی شود — شیره را زندان کنی تا مِی‌ْ شود

گفت چندان آن یتیمک را زدی — چون نترسیدی ز قهر ایزدی

گفت او را کی زدم ای جان و دوست — من بر آن دیوی زدم کو اندروست

مادر ار گوید ترا مرگ تو باد — مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد

آن گروهی کز ادب بگریختند — آب مردی و آب مردان ریختند

عاذلانشان از وغا واراندند — تا چنین حیز و مخنث ماندند

لاف و غرهٔ ژاژخا را کم شنو — با چنینها در صف هیجا مرو

زانک زادوکم خبالا گفت حق — کز رفاق سست برگردان ورق

که گر ایشان با شما همره شوند — غازیان بی‌مغز همچون که شوند

خویشتن را با شما هم‌صف کنند — پس گریزند و دل صف بشکنند

پس سپاهی اندکی بی این نفر — به که با اهل نفاق آید حشر

هست بادام کم خوش بیخته — به ز بسیاری به تلخ آمیخته

تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی‌اند — نقص از آن افتاد که همدل نیند

گبر ترسان دل بود کو از گمان — می‌زید در شک ز حال آن جهان

می‌رود در ره نداند منزلی — گام ترسان می‌نهد اعمی دلی

چون نداند ره مسافر چون رود — با ترددها و دل پرخون رود

هرکه گوید، های این‌سو راه نیست — او کند از بیم آنجا وقف و ایست

ور بداند ره دل با هوش او — کی رود هر های و هو در گوش او

پس مشو همراه این اشتردلان — زانک وقت ضیق و بیمند آفلان

پس گریزند و ترا تنها هلند — گرچه اندر لاف سحر بابلند

تو ز رعنایان مجو هین کارزار — تو ز طاوسان مجو صید و شکار

طبع طاوسست و وسواست کند — دم زند تا از مقامت برکند

← Önceki 499 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı