← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۱۴ - گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
من خلیل وقتم و او جبرئیل — من نخواهم در بلا او را دلیل
او ادب ناموخت از جبریل راد — که بپرسید از خلیل حق مراد
که مرادت هست تا یاری کنم — ورنه بگریزم سبکباری کنم
گفت ابراهیم نی رو از میان — واسطه زحمت بود بعد العیان
بهر این دنیاست مرسل رابطه — مؤمنان را زانک هست او واسطه
هر دل ار سامع بدی وحی نهان — حرف و صوتی کی بدی اندر جهان
گرچه او محو حقست و بیسرست — لیک کار من از آن نازکترست
کردهٔ او کردهٔ شاهست لیک — پیش ضعفم بد نمایندهست نیک
آنچ عین لطف باشد بر عوام — قهر شد بر نازنینان کرام
بس بلا و رنج میباید کشید — عامه را تا فرق را توانند دید
کین حروف واسطه ای یار غار — پیش واصل خار باشد خار خار
بس بلا و رنج بایست و وقوف — تا رهد آن روح صافی از حروف
لیک بعضی زین صدا کرتر شدند — باز بعضی صافی و برتر شدند
همچو آب نیل آمد این بلا — سعد را آبست و خون بر اشقیا
هر که پایانبینتر او مسعودتر — جدتر او کارد که افزون دید بر
زانک داند کین جهان کاشتن — هست بهر محشر و برداشتن
هیچ عقدی بهر عین خود نبود — بلک از بهر مقام ربح و سود
هیچ نبود منکری گر بنگری — منکریاش بهر عین منکری
بل برای قهر خصم اندر حسد — یا فزونی جستن و اظهار خود
وآن فزونی هم پی طمع دگر — بیمعانی چاشنی ندهد صور
زان همیپرسی چرا این میکنی — که صور زیتست و معنی روشنی
ورنه این گفتن چرا از بهر چیست — چونک صورت بهر عین صورتیست
این چرا گفتن سوال از فایدهست — جز برای این چرا گفتن بدست
از چه رو فایدهٔ جویی ای امین — چون بود فایده این خود همین
پس نقوش آسمان و اهل زمین — نیست حکمت کان بود بهر همین
گر حکیمی نیست این ترتیب چیست — ور حکیمی هست چون فعلش تهیست
کس نسازد نقش گرمابه و خضاب — جز پی قصد صواب و ناصواب