☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرغکی اندر شکار کرم بود — گربه فرصت یافت او را در ربود

آکل و ماکول بود و بی‌خبر — در شکار خود ز صیادی دگر

دزد گرچه در شکار کاله‌ایست — شحنه با خصمانش در دنباله‌ایست

عقل او مشغول رخت و قفل و در — غافل از شحنه‌ست و از آه سحر

او چنان غرقست در سودای خود — غافلست از طالب و جویای خود

گر حشیش آب و هوایی می‌خورد — معدهٔ حیوانش در پی می‌چرد

آکل و ماکول آمد آن گیاه — هم‌چنین هر هستیی غیر اله

و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوست — نیست حق ماکول و آکل لحم و پوست

آکل و ماکول کی ایمن بود — ز آکلی که اندر کمین ساکن بود

امن ماکولان جذوب ماتمست — رو بدان درگاه کو لا یطعم است

هر خیالی را خیالی می‌خورد — فکر آن فکر دگر را می‌چرد

تو نتانی کز خیالی وا رهی — یا بخسپی که از آن بیرون جهی

فکر زنبورست و آن خواب تو آب — چون شوی بیدار باز آید ذباب

چند زنبور خیالی در پرد — می‌کشد این سو و آن سو می‌برد

کمترین آکلانست این خیال — وآن دگرها را شناسد ذوالجلال

هین گریز از جوق اکال غلیظ — سوی او که گفت ما ایمت حفیظ

یا به سوی آن که او آن حفظ یافت — گر نتانی سوی آن حافظ شتافت

دست را مسپار جز در دست پیر — حق شدست آن دست او را دستگیر

پیر عقلت کودکی خو کرده است — از جوار نفس که اندر پرده است

عقل کامل را قرین کن با خرد — تا که باز آید خرد زان خوی بد

چونک دست خود به دست او نهی — پس ز دست آکلان بیرون جهی

دست تو از اهل آن بیعت شود — که یدالله فوق ایدیهم بود

چون بدادی دست خود در دست پیر — پیر حکمت که علیمست و خطیر

کو نبی وقت خویشست ای مرید — تا ازو نور نبی آید پدید

در حدیبیه شدی حاضر بدین — وآن صحابهٔ بیعتی را هم‌قرین

پس ز ده یار مبشر آمدی — هم‌چو زر ده‌دهی خالص شدی

تا معیت راست آید زانک مرد — با کسی جفتست کو را دوست کرد

این جهان و آن جهان با او بود — وین حدیث احمد خوش‌خو بود

گفت المرء مع محبوبه — لا یفک القلب من مطلوبه

هر کجا دامست و دانه کم نشین — رو زبون‌گیرا زبون‌گیران ببین

ای زبون‌گیر زبونان این بدان — دست هم بالای دستست ای جوان

تو زبونی و زبون‌گیر ای عجب — هم تو صید و صیدگیر اندر طلب

بین ایدی خلفهم سدا مباش — که نبینی خصم را وآن خصم فاش

حرص صیادی ز صیدی مغفلست — دلبریی می‌کند او بی‌دلست

تو کم از مرغی مباش اندر نشید — بین ایدی خلف عصفوری بدید

چون به نزد دانه آید پیش و پس — چند گرداند سر و رو آن نفس

کای عجب پیش و پسم صیاد هست — تا کشم از بیم او زین لقمه دست

تو ببین پس قصهٔ فجار را — پیش بنگر مرگ یار و جار را

که هلاکت دادشان بی‌آلتی — او قرین تست در هر حالتی

حق شکنجه کرد و گرز و دست نیست — پس بدان بی‌دست حق داورکنیست

آنک می‌گفتی اگر حق هست کو — در شکنجه او مقر می‌شد که هو

آنک می‌گفت این بعیدست و عجیب — اشک می‌راند و همی گفت ای قریب

چون فرار از دام واجب دیده است — دام تو خود بر پرت چفسیده است

بر کنم من میخ این منحوس دام — از پی کامی نباشم طلخ‌کام

درخور عقل تو گفتم این جواب — فهم کن وز جست و جو رو بر متاب

بسکل این حبلی که حرص است و حسد — یاد کن فی جیدها حبل مسد

← Önceki 708 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı