☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای ایاز این مهرها بر چارقی — چیست آخر هم‌چو بر بت عاشقی

هم‌چو مجنون از رخ لیلی خویش — کرده‌ای تو چارقی را دین و کیش

با دو کهنه مهر جان آمیخته — هر دو را در حجره‌ای آویخته

چند گویی با دو کهنه نو سخن — در جمادی می‌دمی سر کهن

چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز — می‌کشی از عشق گفت خود دراز

چارقت ربع کدامین آصفست — پوستین گویی که کرتهٔ یوسفست

هم‌چو ترسا که شمارد با کشش — جرم یکساله زنا و غل و غش

تا بیامرزد کشش زو آن گناه — عفو او را عفو داند از اله

نیست آگه آن کشش از جرم و داد — لیک بس جادوست عشق و اعتقاد

دوستی و وهم صد یوسف تند — اسحر از هاروت و ماروتست خود

صورتی پیدا کند بر یاد او — جذب صورت آردت در گفت و گو

راز گویی پیش صورت صد هزار — آن چنان که یار گوید پیش یار

نه بدانجا صورتی نه هیکلی — زاده از وی صد الست و صد بلی

آن چنان که مادری دل‌برده‌ای — پیش گور بچهٔ نومرده‌ای

رازها گوید به جد و اجتهاد — می‌نماید زنده او را آن جماد

حی و قایم داند او آن خاک را — چشم و گوشی داند او خاشاک را

پیش او هر ذرهٔ آن خاک گور — گوش دارد هوش دارد وقت شور

مستمع داند به جد آن خاک را — خوش نگر این عشق ساحرناک را

آنچنان بر خاک گور تازه او — دم‌بدم خوش می‌نهد با اشک رو

که بوقت زندگی هرگز چنان — روی ننهادست بر پور چو جان

از عزا چون چند روزی بگذرد — آتش آن عشق او ساکن شود

عشق بر مرده نباشد پایدار — عشق را بر حی جان‌افزای دار

بعد از آن زان گور خود خواب آیدش — از جمادی هم جمادی زایدش

زانک عشق افسون خود بربود و رفت — ماند خاکستر چو آتش رفت تفت

آنچ بیند آن جوان در آینه — پیر اندر خشت می‌بیند همه

پیر عشق تست نه ریش سپید — دستگیر صد هزاران ناامید

عشق صورتها بسازد در فراق — نامصور سر کند وقت تلاق

که منم آن اصل اصل هوش و مست — بر صور آن حسن عکس ما بدست

پرده‌ها را این زمان برداشتم — حسن را بی‌واسطه بفراشتم

زانک بس با عکس من در بافتی — قوت تجرید ذاتم یافتی

چون ازین سو جذبهٔ من شد روان — او کشش را می‌نبیند در میان

مغفرت می‌خواهد از جرم و خطا — از پس آن پرده از لطف خدا

چون ز سنگی چشمه‌ای جاری شود — سنگ اندر چشمه متواری شود

کس نخواهد بعد از آن او را حجر — زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر

کاسه‌ها دان این صور را واندرو — آنچ حق ریزد بدان گیرد علو

← Önceki 813 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı