☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی می‌زد سحوری بر دری — درگهی بود و رواق مهتری

نیم‌شب می‌زد سحوری را به جد — گفت او را قایلی کای مستمد

اولا وقت سحر زن این سحور — نیم‌شب نبود گه این شر و شور

دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس — که درین خانه درون خود هست کس

کس درینجا نیست جز دیو و پری — روزگار خود چه یاوه می‌بری‌؟

بهر گوشی می‌زنی دف‌، گوش کو‌؟ — هوش باید تا بداند‌، هوش کو‌؟

گفت گفتی بشنو از چاکر جواب — تا نمانی در تحیر و اضطراب

گرچه هست این دم بر تو نیم‌شب — نزد من نزدیک شد صبح طرب

هر شکستی پیش من پیروز شد — جمله شب‌ها پیش چشمم روز شد

پیش تو خون است آب رود نیل — نزد من خون نیست آبست ای نبیل

در حق تو آهن است آن و رخام — پیش داود نبی موم است و رام

پیش تو کُه بس گران است و جماد — مطرب است او پیش داود اوستاد

پیش تو آن سنگ‌ریزه ساکت است — پیش احمد او فصیح و قانت است

پیش تو استون مسجد مرده‌ایست — پیش احمد عاشقی دل برده‌ایست

جمله اجزای جهان پیش عوام — مرده و پیش خدا دانا و رام

آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا — نیست کس چون می‌زنی این طبل را

بهر حق این خلق زرها می‌دهند — صد اساس خیر و مسجد می‌نهند

مال و تن در راه حج دوردست — خوش همی‌بازند چون عشاق مست

هیچ می‌گویند کان خانه تهی‌ست — بلک صاحب‌خانه جان مختبی‌ست

پر همی‌بیند سرای دوست را — آنک از نور الهستش ضیا

بس سرای پر ز جمع و انبهی — پیش چشم عاقبت‌بینان تهی

هر که را خواهی تو در کعبه بجو — تا بروید در زمان او پیش رو

صورتی کاو فاخر و عالی بود — او ز بیت الله کی خالی بود

او بود حاضر منزه از رتاج — باقی مردم برای احتیاج

هیچ می‌گویند کاین لبیک‌ها — بی‌ندایی می‌کنیم آخر چرا

بلک توفیقی که لبیک آورد — هست هر لحظه ندایی از احد

من ببو دانم که این قصر و سرا — بزم جان افتاد و خاکش کیمیا

مس خود را بر طریق زیر و بم — تا ابد بر کیمیااش می‌زنم

تا بجوشد زین چنین ضرب سحور — در دُرافشانی و بخشایش بحور

خلق در صف قتال و کارزار — جان همی‌بازند بهر کردگار

آن یکی اندر بلا ایوب‌وار — وان دگر در صابری یعقوب‌وار

صد هزاران خلق تشنه و مستمند — بهر حق از طمع جهدی می‌کنند

من هم از بهر خداوند غفور — می‌زنم بر در به اومیدش سحور

مشتری خواهی که از وی زر بری — به ز حق کی باشد ای دل مشتری

می‌خرد از مالت انبانی نجس — می‌دهد نور ضمیری مقتبس

می‌ستاند این یخ جسم فنا — می‌دهد ملکی برون از وهم ما

می‌ستاند قطرهٔ چندی ز اشک — می‌دهد کوثر که آرد قند رشک

می‌ستاند آه پر سودا و دود — می‌دهد هر آه را صد جاه سود

باد آهی که ابر اشک چشم راند — مر خلیلی را بدان اواه خواند

هین درین بازار گرم بی‌نظیر — کهنه‌ها بفروش و ملک نقد گیر

ور ترا شکی و ریبی ره زند — تاجران انبیا را کن سند

بس که افزود آن شهنشه بختشان — می‌نتاند که کشیدن رختشان

← Önceki 882 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı