☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن پدر بهر دل او اذن داد — گفت چون اینست میلت خیر باد

هر ضریری کز مسیحی سر کشد — او جهودانه بماند از رشد

قابل ضو بود اگر چه کور بود — شد ازین اعراض او کور و کبود

گویدش عیسی بزن در من دو دست — ای عمی کحل عزیزی با منست

از من ار کوری بیابی روشنی — بر قمیص یوسف جان بر زنی

کار و باری کت رسد بعد شکست — اندر آن اقبال و منهاج رهست

کار و باری که ندارد پا و سر — ترک کن هی پیر خر ای پیر خر

غیر پیر استاد و سرلشکر مباد — پیر گردون نی ولی پیر رشاد

در زمان چون پیر را شد زیردست — روشنایی دید آن ظلمت‌پرست

شرط تسلیم است نه کار دراز — سود نبود در ضلالت ترک‌تاز

من نجویم زین سپس راه اثیر — پیر جویم پیر جویم پیر پیر

پیر باشد نردبان آسمان — تیر پرّان از که گردد؟ از کمان

نه ز ابراهیم نمرود گران — کرد با کرکس سفر بر آسمان

از هوا شد سوی بالا او بسی — لیک بر گردون نپرد کرکسی

گفتش ابراهیم ای مرد سفر — کرکست من باشم اینت خوب‌تر

چون ز من سازی به بالا نردبان — بی پریدن بر روی بر آسمان

آنچنان که می‌رود تا غرب و شرق — بی ز زاد و راحله دل هم‌چو برق

آنچنان که می‌رود شب ز اغتراب — حس مردم شهرها در وقت خواب

آنچنان که عارف از راه نهان — خوش نشسته می‌رود در صد جهان

گر ندادستش چنین رفتار دست — این خبرها زان ولایت از کیست

این خبرها وین روایات محق — صد هزاران پیر بر وی متفق

یک خلافی نی میان این عیون — آنچنان که هست در علم ظنون

آن تحری آمد اندر لیل تار — وین حضور کعبه و وسط نهار

خیز ای نمرود پر جوی از کسان — نردبانی نایدت زین کرکسان

عقل جزوی کرکس آمد ای مقل — پر او با جیفه‌خواری متصل

عقل ابدالان چو پر جبرئیل — می‌پرد تا ظل سدره میل میل

باز سلطانم گشم نیکوپیم — فارغ از مردارم و کرکس نیم

ترک کرکس کن که من باشم کست — یک پر من بهتر از صد کرکست

چند بر عمیا دوانی اسپ را — باید استا پیشه را و کسپ را

خویشتن رسوا مکن در شهر چین — عاقلی جو خویش از وی در مچین

آن چه گوید آن فلاطون زمان — هین هوا بگذار و رو بر وفق آن

جمله می‌گویند اندر چین به جد — بهر شاه خویشتن که لم یلد

شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد — بلک سوی خویش زن را ره نداد

هر که از شاهان ازین نوعش بگفت — گردنش با تیغ بران کرد جفت

شاه گوید چونک گفتی این مقال — یا بکن ثابت که دارم من عیال

مر مرا دختر اگر ثابت کنی — یافتی از تیغ تیزم آمنی

ورنه بی‌شک من ببرم حلق تو — ای بگفته لاف کذب آمیغ تو

بنگر ای از جهل گفته ناحقی — پر ز سرهای بریده خندقی

خندقی از قعر خندق تا گلو — پر ز سرهای بریده زین غلو

جمله اندر کار این دعوی شدند — گردن خود را بدین دعوی زدند

هان ببین این را به چشم اعتبار — این چنین دعوی میندیش و میار

تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما — کی برین می‌دارد ای دادر ترا

گر رود صد سال آنک آگاه نیست — بر عما آن از حساب راه نیست

بی‌سلاحی در مرو در معرکه — هم‌چو بی‌باکان مرو در تهلکه

این همه گفتند و گفت آن ناصبور — که مرا زین گفته‌ها آید نفور

سینه پر آتش مرا چون منقل است — کشت کامل گشت وقت منجل است

صدر را صبری بد اکنون آن نماند — بر مقام صبر عشق آتش نشاند

صبر من مرد آن شبی که عشق زاد — درگذشت او حاضران را عمر باد

ای محدث از خطاب و از خطوب — زان گذشتم آهن سردی مکوب

سرنگونم هی رها کن پای من — فهم کو در جملهٔ اجزای من

اشترم من تا توانم می‌کشم — چون فتادم زار با کشتن خوشم

پر سر مقطوع اگر صد خندق است — پیش درد من مزاح مطلق است

من نخواهم زد دگر از خوف و بیم — این چنین طبل هوا زیر گلیم

من علم اکنون به صحرا می‌زنم — یا سراندازی و یا روی صنم

حلق کو نبود سزای آن شراب — آن بریده به به شمشیر و ضراب

دیده کو نبود ز وصلش در فره — آن چنان دیده سپید کور به

گوش کان نبود سزای راز او — بر کنش که نبود آن بر سر نکو

اندر آن دستی که نبود آن نصاب — آن شکسته به به ساطور قصاب

آنچنان پایی که از رفتار او — جان نپیوندد به نرگس زار او

آنچنان پا در حدید اولیترست — که آنچنان پا عاقبت درد سرست

← Önceki 982 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı