☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست (2/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

به نعمت نبایست پروردنش — چو خواهی به بیداد خون خوردنش

از او تا هنرها یقینت نشد — در ایوان شاهی قرینت نشد

کنون تا یقینت نگردد گناه — به گفتار دشمن گزندش مخواه

ملک در دل این راز پوشیده داشت — که قول حکیمان نیوشیده داشت

دل است، ای خردمند، زندان راز — چو گفتی نیاید به زنجیر باز

نظر کرد پوشیده در کار مرد — خلل دید در رای هشیار مرد

که ناگه نظر زی یکی بنده کرد — پری چهره در زیر لب خنده کرد

دو کس را که با هم بود جان و هوش — حکایت کنانند و ایشان خموش

چو دیده به دیدار کردی دلیر — نگردی چو مستسقی از دجله سیر

ملک را گمان بدی راست شد — ز سودا بر او خشمگین خواست شد

هم از حسن تدبیر و رای تمام — به آهستگی گفتش ای نیک نام

تو را من خردمند پنداشتم — بر اسرار ملکت امین داشتم

گمان بردمت زیرک و هوشمند — ندانستمت خیره و ناپسند

چنین مرتفع پایه جای تو نیست — گناه از من آمد خطای تو نیست

که چون بدگهر پرورم لاجرم — خیانت روا داردم در حرم

برآورد سر مرد بسیاردان — چنین گفت با خسرو کاردان

مرا چون بود دامن از جرم پاک — نباشد ز خبث بداندیش باک

به خاطر درم هرگز این ظن نرفت — ندانم که گفت آنچه بر من نرفت

شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت — بگویند خصمان به روی اندرت

چنین گفت با من وزیر کهن — تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن

تسبم کنان دست بر لب گرفت — کز او هر چه آید نیاید شگفت

حسودی که بیند به جای خودم — کجا بر زبان آورد جز بدم

من آن ساعت انگاشتم دشمنش — که بنشاند شه زیردست منش

چو سلطان فضیلت نهد بر ویم — ندانی که دشمن بود در پیم؟

مرا تا قیامت نگیرد به دوست — چو بیند که در عز من ذل اوست

بر اینت بگویم حدیثی درست — اگر گوش با بنده داری نخست

ندانم کجا دیده‌ام در کتاب — که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور — چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی — فرشته نباشد بدین نیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمر — چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه — دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو — به زاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است — ولیکن قلم در کف دشمن است

مرا همچنین نام نیک است لیک — ز علت نگوید بداندیش نیک

وزیری که جاه من آبش بریخت — به فرسنگ باید ز مکرش گریخت

ولیکن نیندیشم از خشم شاه — دلاور بود در سخن، بی‌گناه

اگر محتسب گردد آن را غم است — که سنگ ترازوی بارش کم است

چو حرفم برآید درست از قلم — مرا از همه حرف گیران چه غم؟

ملک در سخن گفتنش خیره ماند — سر دست فرماندهی برفشاند

که مجرم به زرق و زبان آوری — ز جرمی که دارد نگردد بری

ز خصمت همانا که نشنیده‌ام — نه آخر به چشم خودم دیده‌ام؟

کز این زمره خلق در بارگاه — نمی‌باشدت جز در اینان نگاه

بخندید مرد سخنگوی و گفت — حق است این سخن، حق نشاید نهفت

در این نکته‌ای هست اگر بشنوی — که حکمت روان باد و دولت قوی

نبینی که درویش بی دستگاه — به حسرت کند در توانگر نگاه

مرا دستگاه جوانی برفت — به لهو و لعب زندگانی برفت

ز دیدار اینان ندارم شکیب — که سرمایه داران حسنند و زیب

مرا همچنین چهره گلفام بود — بلورینم از خوبی اندام بود

در این غایتم رشت باید کفن — که مویم چو پنبه‌ست و دوکم بدن

مرا همچنین جعد شبرنگ بود — قبا در بر از نازکی تنگ بود

دو رشته درم در دهن داشت جای — چو دیواری از خشت سیمین به‌پای

کنونم نگه کن به وقت سخن — بیفتاده یک‌یک چو سور کهن

در اینان به حسرت چرا ننگرم؟ — که عمر تلف کرده یاد آورم

برفت از من آن روزهای عزیز — به پایان رسد ناگه این روز نیز

چو دانشور این در معنی بسفت — بگفت این کز این به محال است گفت

در ارکان دولت نگه کرد شاه — کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه

کسی را نظر سوی شاهد رواست — که داند بدین شاهدی عذر خواست

به عقل ار نه آهستگی کردمی — به گفتار خصمش بیازردمی

به تندی سبک دست بردن به تیغ — به دندان برد پشت دست دریغ

ز صاحب غرض تا سخن نشنوی — که گر کار بندی پشیمان شوی

← Önceki 10 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı