☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ز دریای عمان برآمد کسی — سفر کرده هامون و دریا بسی

عرب دیده و ترک و تاجیک و روم — ز هر جنس در نفس پاکش علوم

جهان گشته و دانش اندوخته — سفر کرده و صحبت آموخته

به هیکل قوی چون تناور درخت — ولیکن فرو مانده بی برگ سخت

دو صد رقعه بالای هم دوخته — ز حراق و او در میان سوخته

به شهری در آمد ز دریا کنار — بزرگی در آن ناحیت شهریار

که طبعی نکونامی اندیش داشت — سر عجز در پای درویش داشت

بشستند خدمتگزاران شاه — سر و تن به حمامش از گرد راه

چو بر آستان ملک سر نهاد — نیایش کنان دست بر بر نهاد

درآمد به ایوان شاهنشهی — که بختت جوان باد و دولت رهی

نرفتم در این مملکت منزلی — کز آسیب آزرده دیدم دلی

ندیدم کسی سرگران از شراب — مگر هم خرابات دیدم خراب

ملک را همین ملک پیرایه بس — که راضی نگردد به آزار کس

سخن گفت و دامان گوهر فشاند — به نطقی که شه آستین برفشاند

پسند آمدش حسن گفتار مرد — به نزد خودش خواند و اکرام کرد

زرش داد و گوهر به شکر قدوم — بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم

بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت — به قربت ز دیگر کسان بر گذشت

ملک با دل خویش با گفت و گو — که دست وزارت سپارد بدو

ولیکن بتدریج تا انجمن — به سستی نخندند بر رای من

به عقلش بباید نخست آزمود — به قدر هنر پایگاهش فزود

برد بر دل از جور غم بارها — که نا آزموده کند کارها

چو قاضی به فکرت نویسد سجل — نگردد ز دستاربندان خجل

نظر کن چو سوفار داری به شست — نه آنگه که پرتاب کردی ز دست

چو یوسف کسی در صلاح و تمیز — به یک سال باید که گردد عزیز

به ایام تا بر نیاید بسی — نشاید رسیدن به غور کسی

ز هر نوع اخلاق او کشف کرد — خردمند و پاکیزه دین بود مرد

نکو سیرتش دید و روشن قیاس — سخن سنج و مقدار مردم شناس

به رای از بزرگان مهش دید و بیش — نشاندش زبردست دستور خویش

چنان حکمت و معرفت کار بست — که از امر و نهیش درونی نخست

در آورد ملکی به زیر قلم — کز او بر وجودی نیامد الم

زبان همه حرف گیران ببست — که حرفی بدش بر نیامد ز دست

حسودی که یک جو خیانت ندید — به کارش نیامد چو گندم تپید

ز روشن دلش ملک پرتو گرفت — وزیر کهن را غم نو گرفت

ندید آن خردمند را رخنه‌ای — که در وی تواند زدن طعنه‌ای

امین و بد اندیش طشتند و مور — نشاید در او رخنه کردن به زور

ملک را دو خورشید طلعت غلام — به سر بر، کمر بسته بودی مدام

دو پاکیزه پیکر چو حور و پری — چو خورشید و ماه از سدیگر بری

دو صورت که گفتی یکی نیست بیش — نموده در آیینه همتای خویش

سخنهای دانای شیرین سخن — گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن

چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست — به طبعش هواخواه گشتند و دوست

در او هم اثر کرد میل بشر — نه میلی چو کوتاه‌بینان به شر

از آسایش آنگه خبر داشتی — که در روی ایشان نظر داشتی

چو خواهی که قدرت بماند بلند — دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند

وگر خود نباشد غرض در میان — حذر کن که دارد به هیبت زیان

وزیر اندر این شمه‌ای راه برد — به خبث این حکایت بر شاه برد

که این را ندانم چه خوانند و کیست! — نخواهد به سامان در این ملک زیست

سفر کردگان لاابالی زیند — که پروردهٔ ملک و دولت نیند

شنیدم که با بندگانش سر است — خیانت پسند است و شهوت پرست

نشاید چنین خیره روی تباه — که بد نامی آرد در ایوان شاه

مگر نعمت شه فرامش کنم — که بینم تباهی و خامش کنم

به پندار نتوان سخن گفت زود — نگفتم تو را تا یقینم نبود

ز فرمانبرانم کسی گوش داشت — که آغوش را اندر آغوش داشت

من این گفتم اکنون ملک راست رای — چو من آزمودم تو نیز آزمای

به ناخوب تر صورتی شرح داد — که بد مرد را نیکروزی مباد

بداندیش بر خرده چون دست یافت — درون بزرگان به آتش بتافت

به خرده توان آتش افروختن — پس آنگه درخت کهن سوختن

ملک را چنان گرم کرد این خبر — که جوشش برآمد چو مِرجَل به سر

غضب دست در خون درویش داشت — ولیکن سکون دست در پیش داشت

که پرورده کشتن نه مردی بود — ستم در پی داد، سردی بود

میازار پروردهٔ خویشتن — چو تیر تو دارد به تیرش مزن

← Önceki 9 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı