☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۲۰ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ثنا گفت بر سعد زنگی کسی — که بر تربتش باد رحمت بسی

درم داد و تشریف و بنواختش — به مقدار خود منزلت ساختش

چو الله و بس دید بر نقش زر — بشورید و برکند خلعت ز بر

ز سوزش چنان شعله در جان گرفت — که برجست و راه بیابان گرفت

یکی گفتش از همنشینان دشت — چه دیدی که حالت دگرگونه گشت

تو اول زمین بوسه دادی به جای — نبایستی آخر زدن پشت پای

بخندید کاول ز بیم و امید — همی لرزه بر تن فتادم چو بید

به آخر ز تمکین الله و بس — نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس

به شهری در از شام غوغا فتاد — گرفتند پیری مبارک نهاد

هنوز آن حدیثم به گوش اندر است — چو قیدش نهادند بر پای و دست

که گفت ار نه سلطان اشارت کند — که را زهره باشد که غارت کند؟

بباید چنین دشمنی دوست داشت — که می‌دانمش دوست بر من گماشت

اگر عز و جاه است و گر ذل و قید — من از حق شناسم، نه از عمرو و زید

ز علت مدار، ای خردمند، بیم — چو داروی تلخت فرستد حکیم

بخور هرچه آید ز دست حبیب — نه بیمار داناتر است از طبیب

← Önceki 100 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı