☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۲۱ - حکایت صاحب نظر پارسا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی را چو من دل به دست کسی — گرو بود و می‌برد خواری بسی

پس از هوشمندی و فرزانگی — به دف بر زدندش به دیوانگی

ز دشمن جفا بردی از بهر دوست — که تریاک اکبر بود زهر دوست

قفا خوردی از دست یاران خویش — چو مسمار پیشانی آورده پیش

خیالش چنان بر سر آشوب کرد — که بام دماغش لگدکوب کرد

نبودش ز تشنیع یاران خبر — که غرقه ندارد ز باران خبر

کرا پای خاطر بر آمد به سنگ — نیندیشد از شیشهٔ نام و ننگ

شبی دیو خود را پریچهره ساخت — در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت

سحرگه مجال نمازش نبود — ز یاران کس آگه ز رازش نبود

به آبی فرو رفت نزدیک بام — بر او بسته سرما دری از رخام

نصیحتگری لومش آغاز کرد — که خود را بکشتی در این آب سرد

ز برنای منصف بر آمد خروش — که ای یار چند از ملامت؟ خموش

مرا پنج روز این پسر دل فریفت — ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت

نپرسید باری به خلق خوشم — ببین تا چه بارش به جان می‌کشم

پس آن را که شخصم ز خاک آفرید — به قدرت در او جان پاک آفرید

عجب داری ار بار امرش برم — که دایم به احسان و فضلش درم؟

← Önceki 101 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı