بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
رئیس دهی با پسر در رهی — گذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر — قباهای اطلس، کمرهای زر
یلان کماندار نخجیر زن — غلامان ترکش کش تیرزن
یکی در برش پرنیانی قباه — یکی بر سرش خسروانی کلاه
پسر کان همه شوکت و پایه دید — پدر را به غایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریخت — ز هیبت به بیغولهای در گریخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهی — به سرداری از سر بزرگان مهی
چه بودت که ببریدی از جان امید — بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
بلی، گفت سالار و فرماندهم — ولی عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلودهاند — که در بارگاه ملک بودهاند
تو، ای بی خبر، همچنان در دهی — که بر خویشتن منصبی مینهی
نگفتند حرفی زبان آوران — که سعدی نگوید مثالی بر آن
مگر دیده باشی که در باغ و راغ — بتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروز — چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
ببین کآتشی کرمک خاکزاد — جواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیم — ولی پیش خورشید پیدا نیم