بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۲۳ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شکر لب جوانی نی آموختی — که دلها در آتش چو نی سوختی
پدر بارها بانگ بر وی زدی — به تندی و آتش در آن نی زدی
شبی بر ادای پسر گوش کرد — سماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت و بر چهره افکنده خوی — که آتش به من در زد این بار نی
ندانی که شوریده حالان مست — چرا بر فشانند در رقص دست؟
گشاید دری بر دل از واردات — فشاند سر دست بر کاینات
حلالش بود رقص بر یاد دوست — که هر آستینیش جانی در اوست
گرفتم که مردانهای در شنا — برهنه توانی زدن دست و پا
بکن خرقه نام و ناموس و زرق — که عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بی حاصلی — چو پیوندها بگسلی واصلی