بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی خردمندِ پاکیزهبوم — ز دریا بر آمد به دربندِ روم
در او فضل دیدند و فقر و تمیز — نهادند رختش به جایی عزیز
سرِ صالحان گفت روزی به مرد — که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
همان کاین سخن مرد رهرو شنید — برون رفت و بازش کس آنجا ندید
بر آن حمل کردند یاران و پیر — که پروای خدمت نبودش فقیر
دگر روز خادم گرفتش به راه — که «ناخوب کردی به رایِ تباه
ندانستی ای کودکِ خودپسند؟ — که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
گرستن گرفت از سر صدق و سوز — که «ای یار جانپرورِ دلفروز
نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاک — من آلوده بودم در آن جای پاک
گرفتم قدم لاجرم باز پس — که پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
طریقت جز این نیست درویش را — که افکنده دارد تنِ خویش را
بلندیت باید، تواضع گزین — که آن بام را نیست سُلَّم جز این