بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که وقتی سحرگاه عید — ز گرمابه آمد برون بایزید
یکی تشت خاکسترش بیخبر — فرو ریختند از سرایی به سر
همیگفت شولیده دستار و موی — کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم — به خاکستری روی در هم کشم؟
بزرگان نکردند در خود نگاه — خدابینی از خویشتن بین مخواه
بزرگی به ناموس و گفتار نیست — بلندی به دعوی و پندار نیست
تواضع سر رفعت افرازدت — تکبر به خاک اندر اندازدت
به گردن فتد سرکش تند خوی — بلندیت باید، بلندی مجوی
ز مغرور دنیا ره دین مجوی — خدابینی از خویشتن بین مجوی
گرت جاه باید مکن چون خسان — به چشم حقارت نگه در کسان
گمان کی برد مردم هوشمند — که در سرگرانی است قدر بلند؟
از این نامورتر محلی مجوی — که خوانند خلقت پسندیده خوی
نه گر چون تویی بر تو کبر آورد — بزرگش نبینی به چشم خرد؟
تو نیز ار تکبر کنی همچنان — نمایی، که پیشت تکبر کنان
چو استادهای بر مقامی بلند — بر افتاده گر هوشمندی مخند
بسا ایستاده در آمد ز پای — که افتادگانش گرفتند جای
گرفتم که خود هستی از عیب پاک — تعنت مکن بر من عیبناک
یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست — یکی در خراباتی افتاده مست
گر آن را بخواند، که نگذاردش؟ — ور این را براند، که باز آردش؟
نه مستظهر است آن به اعمال خویش — نه این را در توبه بستهست پیش