☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که وقتی سحرگاه عید — ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی تشت خاکسترش بی‌خبر — فرو ریختند از سرایی به سر

همی‌گفت شولیده دستار و موی — کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم — به خاکستری روی در هم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه — خدابینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست — بلندی به دعوی و پندار نیست

تواضع سر رفعت افرازدت — تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوی — بلندیت باید‌، بلندی مجوی

ز مغرور دنیا ره دین مجوی — خدابینی از خویشتن بین مجوی

گرت جاه باید مکن چون خسان — به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کی برد مردم هوشمند — که در سرگرانی است قدر بلند؟

از این نامورتر محلی مجوی — که خوانند خلقت پسندیده خوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد — بزرگش نبینی به چشم خرد؟

تو نیز ار تکبر کنی همچنان — نمایی، که پیشت تکبر کنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند — بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده در آمد ز پای — که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک — تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست — یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟ — ور این را براند، که باز آردش؟

نه مستظهر است آن به اعمال خویش — نه این را در توبه بسته‌ست پیش

← Önceki 109 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı