☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدستم از راویان کلام — که در عهد عیسی علیه‌السلام

یکی زندگانی تلف کرده بود — به جهل و ضلالت سر آورده بود

دلیری سیه نامه‌ای سخت دل — ز ناپاکی ابلیس در وی خجل

به سر برده ایام، بی حاصلی — نیاسوده تا بوده از وی دلی

سرش خالی از عقل و از احتشام — شکم فربه از لقمه‌های حرام

به ناراستی دامن آلوده‌ای — به ناداشتی دوده اندوده‌ای

نه چشمی چو بینندگان راست رو — نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

چو سال بد از وی خلایق نفور — نمایان به هم چون مه نو ز دور

هوی و هوس خرمنش سوخته — جوی نیکنامی نیندوخته

سیه نامه چندان تنعم براند — که در نامه جای نبشتن نماند

گنهکار و خودرای و شهوت پرست — به غفلت شب و روز مخمور و مست

شنیدم که عیسی در آمد ز دشت — به مقصوره عابدی برگذشت

به زیر آمد از غرفه خلوت نشین — به پایش در افتاد سر بر زمین

گنهکار برگشته اختر ز دور — چو پروانه حیران در ایشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار — چو درویش در دست سرمایه‌دار

خجل زیر لب عذرخواهان به سوز — ز شبهای در غفلت آورده روز

سرشک غم از دیده باران چو میغ — که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!

بر انداختم نقد عمر عزیز — به دست از نکویی نیاورده چیز

چو من زنده هرگز مبادا کسی — که مرگش به از زندگانی بسی

برست آن که در عهد طفلی بمرد — که پیرانه سر شرمساری نبرد

گناهم ببخش ای جهان آفرین — که گر با من آید فبئس القرین

نگون مانده از شرمساری سرش — روان آب حسرت به شیب و برش

در این گوشه نالان گنهکار پیر — که فریاد حالم رس ای دستگیر

وز آن نیمه عابد سری پر غرور — ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور

که این مدبر اندر پی ما چراست؟ — نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن در آتش در افتاده‌ای — به باد هوی عمر بر داده‌ای

چه خیر آمد از نفس تر دامنش — که صحبت بود با مسیح و منش؟

چه بودی که زحمت ببردی ز پیش — به دوزخ برفتی پس کار خویش

همی رنجم از طلعت ناخوشش — مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن — خدایا تو با او مکن حشر من

در این بود و وحی از جلیل الصفات — در آمد به عیسی علیه الصلوة

که گر عالم است این و گر وی جهول — مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ایام برگشته روز — بنالید بر من به زاری و سوز

به بیچارگی هر که آمد برم — نیندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وی عملهای زشت — به انعام خویش آرمش در بهشت

و گر عار دارد عبادت پرست — که در خلد با وی بود هم نشست

بگو ننگ از او در قیامت مدار — که آن را به جنت برند این به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد — گر این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی — که بیچارگی به ز کبر و منی

کرا جامه پاک است و سیرت پلید — در دوزخش را نباید کلید

بر این آستان عجز و مسکینیت — به از طاعت و خویشتن بینیت

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی — نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی — نه هر شهسواری به در برد گوی

پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست — که پنداشت چون پسته مغزی در اوست

از این نوع طاعت نیاید به کار — برو عذر تقصیر طاعت بیار

چه رند پریشان شوریده بخت — چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا — ولیکن میفزای بر مصطفی

نخورد از عبادت بر آن بی‌خرد — که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از عاقلان یادگار — ز سعدی همین یک سخن یاد دار

گنهکار اندیشناک از خدای — به از پارسای عبادت نمای

← Önceki 110 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı