☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۶ - حکایت دانشمند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

فقیهی کهن جامهٔ تنگدست — در ایوان قاضی به صف بر نشست

نگه کرد قاضی در او تیز تیز — معرف گرفت آستینش که خیز

ندانی که برتر مقام تو نیست — فروتر نشین، یا برو، یا بایست

نه هر کس سزاوار باشد به صدر — کرامت به جاه است و منزل به قدر

دگر ره چه حاجت ببیند کست؟ — همین شرمساری عقوبت بست

به عزت هر آن کاو فروتر نشست — به خواری نیفتد ز بالا به پست

به جای بزرگان دلیری مکن — چو سر پنجه‌ات نیست شیری مکن

چو دید آن خردمند درویش رنگ — که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود — فروتر نشست از مقامی که بود

فقیهان طریق جدل ساختند — لَم و لا اُسَلّم درانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز — به لا و نَعَم کرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ — فتادند در هم به منقار و چنگ

یکی بی خود از خشمناکی چو مست — یکی بر زمین می‌زند هر دو دست

فتادند در عقدهٔ پیچ پیچ — که در حل آن ره نبردند هیچ

کهن جامه در صف آخرترین — به غرش در آمد چو شیر عرین

بگفت ای صنادید شرع رسول — به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول

دلایل قوی باید و معنوی — نه رگهای گردن به حجت قوی

مرا نیز چوگان لعب است و گوی — بگفتند اگر نیک دانی بگوی

به کلک فصاحت بیانی که داشت — به دلها چو نقش نگین بر نگاشت

سر از کوی صورت به معنی کشید — قلم بر سر حرف دعوی کشید

بگفتندش از هر کنار آفرین — که بر عقل و طبعت هزار آفرین

سمند سخن تا به جایی براند — که قاضی چو خر در وَحَل باز ماند

برون آمد از طاق و دستار خویش — به اکرام و لطفش فرستاد پیش

که هیهات قدر تو نشناختم — به شکر قدومت نپرداختم

دریغ آیدم با چنین مایه‌ای — که بینم تو را در چنین پایه‌ای

معرف به دلداری آمد برش — که دستار قاضی نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور — منه بر سرم پایبند غرور

که فردا شود بر کهن مِیزَران — به دستارِ پَنجَه گَزَم، سر گران

چو مولام خوانند و صدر کبیر — نمایند مردم به چشمم حقیر

تفاوت کند هرگز آب زلال — گرش کوزه زرین بود یا سفال؟

خرد باید اندر سر مرد و مغز — نباید مرا چون تو دستار نغز

کس از سربزرگی نباشد به چیز — کدو سربزرگ است و بی مغز نیز

میفراز گردن به دستار و ریش — که دستار پنبه‌ست و سبلت حشیش

به صورت کسانی که مردم وشند — چو صورت همان به که دم در کشند

به قدر هنر جست باید محل — بلندی و نحسی مکن چون زحل

نی بوریا را بلندی نکوست — که خاصیت نیشکر خود در اوست

بدین عقل و همت نخوانم کست — و گر می‌رود صد غلام از پست

چه خوش گفت خرمهره‌ای در گلی — چو برداشتش پر طمع جاهلی

مرا کس نخواهد خریدن به هیچ — به دیوانگی در حریرم مپیچ

خَبَزدو همان قدر دارد که هست — وگر در میان شقایق نشست

نه منعم به مال از کسی بهتر است — خر ار جل اطلس بپوشد خر است

بدین شیوه مرد سخنگوی چست — به آب سخن کینه از دل بشست

دل آزرده را سخت باشد سخُن — چو خصمت بیفتاد سستی مکن

چو دستت رسد مغز دشمن بر آر — که فرصت فرو شوید از دل غبار

چنان ماند قاضی به جورش اسیر — که گفت اِنَّ هذا لِیَوم عَسیر

به دندان گزید از تعجب یدین — بماندش در او دیده چون فرقدین

وز آنجا جوان روی همت بتافت — برون رفت و بازش نشان کس نیافت

غریو از بزرگان مجلس بخاست — که گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟

نقیب از پیَش رفت و هر سو دوید — که مردی بدین نعت و صورت که دید؟

یکی گفت از این نوع شیرین نفس — در این شهر سعدی شناسیم و بس

بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت — حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

← Önceki 111 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı