بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۶ - حکایت دانشمند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
فقیهی کهن جامهٔ تنگدست — در ایوان قاضی به صف بر نشست
نگه کرد قاضی در او تیز تیز — معرف گرفت آستینش که خیز
ندانی که برتر مقام تو نیست — فروتر نشین، یا برو، یا بایست
نه هر کس سزاوار باشد به صدر — کرامت به جاه است و منزل به قدر
دگر ره چه حاجت ببیند کست؟ — همین شرمساری عقوبت بست
به عزت هر آن کاو فروتر نشست — به خواری نیفتد ز بالا به پست
به جای بزرگان دلیری مکن — چو سر پنجهات نیست شیری مکن
چو دید آن خردمند درویش رنگ — که بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بیچاره دود — فروتر نشست از مقامی که بود
فقیهان طریق جدل ساختند — لَم و لا اُسَلّم درانداختند
گشادند بر هم در فتنه باز — به لا و نَعَم کرده گردن دراز
تو گفتی خروسان شاطر به جنگ — فتادند در هم به منقار و چنگ
یکی بی خود از خشمناکی چو مست — یکی بر زمین میزند هر دو دست
فتادند در عقدهٔ پیچ پیچ — که در حل آن ره نبردند هیچ
کهن جامه در صف آخرترین — به غرش در آمد چو شیر عرین
بگفت ای صنادید شرع رسول — به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول
دلایل قوی باید و معنوی — نه رگهای گردن به حجت قوی
مرا نیز چوگان لعب است و گوی — بگفتند اگر نیک دانی بگوی
به کلک فصاحت بیانی که داشت — به دلها چو نقش نگین بر نگاشت
سر از کوی صورت به معنی کشید — قلم بر سر حرف دعوی کشید
بگفتندش از هر کنار آفرین — که بر عقل و طبعت هزار آفرین
سمند سخن تا به جایی براند — که قاضی چو خر در وَحَل باز ماند
برون آمد از طاق و دستار خویش — به اکرام و لطفش فرستاد پیش
که هیهات قدر تو نشناختم — به شکر قدومت نپرداختم
دریغ آیدم با چنین مایهای — که بینم تو را در چنین پایهای
معرف به دلداری آمد برش — که دستار قاضی نهد بر سرش
به دست و زبان منع کردش که دور — منه بر سرم پایبند غرور
که فردا شود بر کهن مِیزَران — به دستارِ پَنجَه گَزَم، سر گران
چو مولام خوانند و صدر کبیر — نمایند مردم به چشمم حقیر
تفاوت کند هرگز آب زلال — گرش کوزه زرین بود یا سفال؟
خرد باید اندر سر مرد و مغز — نباید مرا چون تو دستار نغز
کس از سربزرگی نباشد به چیز — کدو سربزرگ است و بی مغز نیز
میفراز گردن به دستار و ریش — که دستار پنبهست و سبلت حشیش
به صورت کسانی که مردم وشند — چو صورت همان به که دم در کشند
به قدر هنر جست باید محل — بلندی و نحسی مکن چون زحل
نی بوریا را بلندی نکوست — که خاصیت نیشکر خود در اوست
بدین عقل و همت نخوانم کست — و گر میرود صد غلام از پست
چه خوش گفت خرمهرهای در گلی — چو برداشتش پر طمع جاهلی
مرا کس نخواهد خریدن به هیچ — به دیوانگی در حریرم مپیچ
خَبَزدو همان قدر دارد که هست — وگر در میان شقایق نشست
نه منعم به مال از کسی بهتر است — خر ار جل اطلس بپوشد خر است
بدین شیوه مرد سخنگوی چست — به آب سخن کینه از دل بشست
دل آزرده را سخت باشد سخُن — چو خصمت بیفتاد سستی مکن
چو دستت رسد مغز دشمن بر آر — که فرصت فرو شوید از دل غبار
چنان ماند قاضی به جورش اسیر — که گفت اِنَّ هذا لِیَوم عَسیر
به دندان گزید از تعجب یدین — بماندش در او دیده چون فرقدین
وز آنجا جوان روی همت بتافت — برون رفت و بازش نشان کس نیافت
غریو از بزرگان مجلس بخاست — که گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟
نقیب از پیَش رفت و هر سو دوید — که مردی بدین نعت و صورت که دید؟
یکی گفت از این نوع شیرین نفس — در این شهر سعدی شناسیم و بس
بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت — حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت