☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی پادشه‌زاده در گنجه بود — که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود

به مسجد در آمد سرایان و مست — می اندر سر و ساتکینی به دست

به مقصوره در پارسایی مقیم — زبانی دلاویز و قلبی سلیم

تنی چند بر گفت او مجتمع — چو عالم نباشی کم از مستمع

چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون — شدند آن عزیزان خراب اندرون

چو منکر بود پادشه را قدم — که یارد زد از امر معروف دم؟

تحکم کند سیر بر بوی گل — فرو ماند آواز چنگ از دهل

گرت نهی منکر بر آید ز دست — نشاید چو بی دست و پایان نشست

وگر دست قدرت نداری، بگوی — که پاکیزه گردد به اندرز خوی

چو دست و زبان را نماند مجال — به همت نمایند مردی رجال

یکی پیش دانای خلوت نشین — بنالید و بگریست سر بر زمین

که باری بر این رند ناپاک و مست — دعا کن که ما بی زبانیم و دست

دمی سوزناک از دلی با خبر — قوی تر که هفتاد تیغ و تبر

بر آورد مرد جهاندیده دست — چه گفت ای خداوند بالا و پست

خوش است این پسر وقتش از روزگار — خدایا همه وقت او خوش بدار

کسی گفتش ای قدوهٔ راستی — بر این بد چرا نیکویی خواستی؟

چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر — چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟

چنین گفت بینندهٔ تیز هوش — چو سر سخن در نیابی مجوش

به طامات مجلس نیاراستم — ز داد آفرین توبه‌اش خواستم

که هر گه که باز آید از خوی زشت — به عیشی رسد جاودان در بهشت

همین پنج روز است عیش مدام — به ترک اندرش عیشهای مدام

حدیثی که مرد سخن ساز گفت — کسی ز آن میان با ملک باز گفت

ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ — ببارید بر چهره سیل دریغ

به نیران شوق اندرونش بسوخت — حیا دیده بر پشت پایش بدوخت

بر نیک محضر فرستاد کس — در توبه کوبان که فریاد رس

قدم رنجه فرمای تا سر نهم — سر جهل و ناراستی بر نهم

دو رویه ستادند بر در سپاه — سخن پرور آمد در ایوان شاه

شکر دید و عناب و شمع و شراب — ده از نعمت آباد و مردم خراب

یکی غایب از خود، یکی نیم مست — یکی شعر گویان صراحی به دست

ز سویی بر آورده مطرب خروش — ز دیگر سو آواز ساقی که نوش

حریفان خراب از می لعل رنگ — سر چنگی از خواب در بر چو چنگ

نبود از ندیمان گردن فراز — به جز نرگس آن جا کسی دیده باز

دف و چنگ با یکدگر سازگار — بر آورده زیر از میان ناله زار

بفرمود و در هم شکستند خرد — مبدل شد آن عیش صافی به درد

شکستند چنگ و گسستند رود — به در کرد گوینده از سر سرود

به میخانه در سنگ بر دن زدند — کدو را نشاندند و گردن زدند

می لاله گون از بط سرنگون — روان همچنان کز بط کشته خون

خم آبستن خمر نه ماهه بود — در آن فتنه دختر بینداخت زود

شکم تا به نافش دریدند مشک — قدح را بر او چشم خونی پر اشک

بفرمود تا سنگ صحن سرای — بکندند و کردند نو باز جای

که گلگونه خمر یاقوت فام — به شستن نمی‌شد ز روی رخام

عجب نیست بالوعه گر شد خراب — که خورد اندر آن روز چندان شراب

دگر هر که بربط گرفتی به کف — قفا خوردی از دست مردم چو دف

وگر فاسقی چنگ بردی به دوش — بمالیدی او را چو طنبور گوش

جوان سر از کبر و پندار مست — چو پیران به کنج عبادت نشست

پدر بارها گفته بودش به هول — که شایسته رو باش و پاکیزه قول

جفای پدر برد و زندان و بند — چنان سودمندش نیامد که پند

گرش سخت گفتی سخنگوی سهل — که بیرون کن از سر جوانی و جهل

خیال و غرورش بر آن داشتی — که درویش را زنده نگذاشتی

سپر نفکند شیر غران ز جنگ — نیندیشد از تیغ بران پلنگ

به نرمی ز دشمن توان کرد دوست — چو با دوست سختی کنی دشمن اوست

چو سندان کسی سخت رویی نکرد — که خایسک تأدیب بر سر نخورد

به گفتن درشتی مکن با امیر — چو بینی که سختی کند، سست گیر

به اخلاق با هر که بینی بساز — اگر زیردست است اگر سرفراز

که این گردن از نازکی بر کشد — به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد

به شیرین زبانی توان برد گوی — که پیوسته تلخی برد تندخوی

تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر — ترش روی را گو به تلخی بمیر

← Önceki 112 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı