بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پادشهزاده در گنجه بود — که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
به مسجد در آمد سرایان و مست — می اندر سر و ساتکینی به دست
به مقصوره در پارسایی مقیم — زبانی دلاویز و قلبی سلیم
تنی چند بر گفت او مجتمع — چو عالم نباشی کم از مستمع
چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون — شدند آن عزیزان خراب اندرون
چو منکر بود پادشه را قدم — که یارد زد از امر معروف دم؟
تحکم کند سیر بر بوی گل — فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهی منکر بر آید ز دست — نشاید چو بی دست و پایان نشست
وگر دست قدرت نداری، بگوی — که پاکیزه گردد به اندرز خوی
چو دست و زبان را نماند مجال — به همت نمایند مردی رجال
یکی پیش دانای خلوت نشین — بنالید و بگریست سر بر زمین
که باری بر این رند ناپاک و مست — دعا کن که ما بی زبانیم و دست
دمی سوزناک از دلی با خبر — قوی تر که هفتاد تیغ و تبر
بر آورد مرد جهاندیده دست — چه گفت ای خداوند بالا و پست
خوش است این پسر وقتش از روزگار — خدایا همه وقت او خوش بدار
کسی گفتش ای قدوهٔ راستی — بر این بد چرا نیکویی خواستی؟
چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر — چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
چنین گفت بینندهٔ تیز هوش — چو سر سخن در نیابی مجوش
به طامات مجلس نیاراستم — ز داد آفرین توبهاش خواستم
که هر گه که باز آید از خوی زشت — به عیشی رسد جاودان در بهشت
همین پنج روز است عیش مدام — به ترک اندرش عیشهای مدام
حدیثی که مرد سخن ساز گفت — کسی ز آن میان با ملک باز گفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ — ببارید بر چهره سیل دریغ
به نیران شوق اندرونش بسوخت — حیا دیده بر پشت پایش بدوخت
بر نیک محضر فرستاد کس — در توبه کوبان که فریاد رس
قدم رنجه فرمای تا سر نهم — سر جهل و ناراستی بر نهم
دو رویه ستادند بر در سپاه — سخن پرور آمد در ایوان شاه
شکر دید و عناب و شمع و شراب — ده از نعمت آباد و مردم خراب
یکی غایب از خود، یکی نیم مست — یکی شعر گویان صراحی به دست
ز سویی بر آورده مطرب خروش — ز دیگر سو آواز ساقی که نوش
حریفان خراب از می لعل رنگ — سر چنگی از خواب در بر چو چنگ
نبود از ندیمان گردن فراز — به جز نرگس آن جا کسی دیده باز
دف و چنگ با یکدگر سازگار — بر آورده زیر از میان ناله زار
بفرمود و در هم شکستند خرد — مبدل شد آن عیش صافی به درد
شکستند چنگ و گسستند رود — به در کرد گوینده از سر سرود
به میخانه در سنگ بر دن زدند — کدو را نشاندند و گردن زدند
می لاله گون از بط سرنگون — روان همچنان کز بط کشته خون
خم آبستن خمر نه ماهه بود — در آن فتنه دختر بینداخت زود
شکم تا به نافش دریدند مشک — قدح را بر او چشم خونی پر اشک
بفرمود تا سنگ صحن سرای — بکندند و کردند نو باز جای
که گلگونه خمر یاقوت فام — به شستن نمیشد ز روی رخام
عجب نیست بالوعه گر شد خراب — که خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هر که بربط گرفتی به کف — قفا خوردی از دست مردم چو دف
وگر فاسقی چنگ بردی به دوش — بمالیدی او را چو طنبور گوش
جوان سر از کبر و پندار مست — چو پیران به کنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش به هول — که شایسته رو باش و پاکیزه قول
جفای پدر برد و زندان و بند — چنان سودمندش نیامد که پند
گرش سخت گفتی سخنگوی سهل — که بیرون کن از سر جوانی و جهل
خیال و غرورش بر آن داشتی — که درویش را زنده نگذاشتی
سپر نفکند شیر غران ز جنگ — نیندیشد از تیغ بران پلنگ
به نرمی ز دشمن توان کرد دوست — چو با دوست سختی کنی دشمن اوست
چو سندان کسی سخت رویی نکرد — که خایسک تأدیب بر سر نخورد
به گفتن درشتی مکن با امیر — چو بینی که سختی کند، سست گیر
به اخلاق با هر که بینی بساز — اگر زیردست است اگر سرفراز
که این گردن از نازکی بر کشد — به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد
به شیرین زبانی توان برد گوی — که پیوسته تلخی برد تندخوی
تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر — ترش روی را گو به تلخی بمیر