بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۸ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شکر خندهای انگبین میفروخت — که دلها ز شیرینیش میبسوخت
نباتی میان بسته چون نیشکر — بر او مشتری از مگس بیشتر
گر او زهر برداشتی فیالمثل — بخوردندی از دست او چون عسل
گرانی نظر کرد در کار او — حسد برد بر گرم بازار او
دگر روز شد گرد گیتی دوان — عسل بر سر و سرکه بر ابروان
بسی گشت فریادخوان پیش و پس — که ننشست بر انگبینش مگس
شبانگه چو نقدش نیامد به دست — به دلتنگ رویی به کنجی نشست
چو عاصی ترش کرده روی از وعید — چو ابروی زندانیان روز عید
زنی گفت بازی کنان شوی را — عسل تلخ باشد ترش روی را
به دوزخ برد مرد را خوی زشت — که اخلاق نیک آمدهست از بهشت
برو آب گرم از لب جوی خور — نه جلاب سرد ترش روی خور
حرامت بود نان آن کس چشید — که چون سفره ابرو به هم در کشید
مکن خواجه بر خویشتن کار سخت — که بدخوی باشد نگونسار بخت
گرفتم که سیم و زرت چیز نیست — چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟