بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بزرگی هنرمند آفاق بود — غلامش نکوهیده اخلاق بود
از این خفرگی موی کالیدهای — بدی، سرکه در روی مالیدهای
چو ثعبانش آلوده دندان به زهر — گرو برده از زشت رویان شهر
مدامش به روی آب چشم سبل — دویدی ز بوی پیاز بغل
گره وقت پختن بر ابرو زدی — چو پختند با خواجه زانو زدی
دمادم به نان خوردنش هم نشست — و گر مردی آبش ندادی به دست
نه گفت اندر او کار کردی نه چوب — شب و روز از او خانه در کند و کوب
گهی خار و خس در ره انداختی — گهی ماکیان در چه انداختی
ز سیماش وحشت فراز آمدی — نرفتی به کاری که باز آمدی
کسی گفت از این بندهٔ بد خصال — چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟
نیرزد وجودی بدین ناخوشی — که جورش پسندی و بارش کشی
منت بندهٔ خوب و نیکو سیر — به دست آرم، این را به نخاس بر
و گر یک پشیز آورد سر مپیچ — گران است اگر راست خواهی به هیچ
شنید این سخن مرد نیکو نهاد — بخندید کای یار فرخ نژاد
بد است این پسر طبع و خویش ولیک — مرا زاو طبیعت شود خوی نیک
چو زاو کرده باشم تحمل بسی — توانم جفا بردن از هر کسی
تحمل چو زهرت نماید نخست — ولی شهد گردد چو در طبع رست