☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بزرگی هنرمند آفاق بود — غلامش نکوهیده اخلاق بود

از این خفرگی موی کالیده‌ای — بدی، سرکه در روی مالیده‌ای

چو ثعبانش آلوده دندان به زهر — گرو برده از زشت رویان شهر

مدامش به روی آب چشم سبل — دویدی ز بوی پیاز بغل

گره وقت پختن بر ابرو زدی — چو پختند با خواجه زانو زدی

دمادم به نان خوردنش هم نشست — و گر مردی آبش ندادی به دست

نه گفت اندر او کار کردی نه چوب — شب و روز از او خانه در کند و کوب

گهی خار و خس در ره انداختی — گهی ماکیان در چه انداختی

ز سیماش وحشت فراز آمدی — نرفتی به کاری که باز آمدی

کسی گفت از این بندهٔ بد خصال — چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟

نیرزد وجودی بدین ناخوشی — که جورش پسندی و بارش کشی

منت بندهٔ خوب و نیکو سیر — به دست آرم، این را به نخاس بر

و گر یک پشیز آورد سر مپیچ — گران است اگر راست خواهی به هیچ

شنید این سخن مرد نیکو نهاد — بخندید کای یار فرخ نژاد

بد است این پسر طبع و خویش ولیک — مرا زاو طبیعت شود خوی نیک

چو زاو کرده باشم تحمل بسی — توانم جفا بردن از هر کسی

تحمل چو زهرت نماید نخست — ولی شهد گردد چو در طبع رست

← Önceki 116 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı