☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کسی راه معروف کرخی بجست — که بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکی — ز بیماریش تا به مرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریخته — به موییش جان در تن آویخته

شب آنجا بیفکند و بالش نهاد — روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتی شبان یک نفس — نه از دست فریاد او خواب کس

نهادی پریشان و طبعی درشت — نمی‌مرد و خلقی به حجت بکشت

ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز — گرفتند از او خلق راه گریز

ز دیار مردم در آن بقعه کس — همان ناتوان ماند و معروف و بس

شنیدم که شبها ز خدمت نخفت — چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت

شبی بر سرش لشکر آورد خواب — که چند آورد مرد ناخفته تاب؟

به یک دم که چشمانش خفتن گرفت — مسافر پراکنده گفتن گرفت

که لعنت بر این نسل ناپاک باد — که نامند و ناموس و زرقند و باد

پلید اعتقادان پاکیزه پوش — فریبندهٔ پارسایی فروش

چه داند لت انبانی از خواب مست — که بیچاره‌ای دیده بر هم نبست؟

سخنهای منکر به معروف گفت — که یک دم چرا غافل از وی بخفت

فرو خورد شیخ این حدیث از کرم — شنیدند پوشیدگان حرم

یکی گفت معروف را در نهفت — شنیدی که درویش نالان چه گفت

برو زین سپس گو سر خویش گیر — گرانی مکن جای دیگر بمیر

نکویی و رحمت به جای خود است — ولی با بدان نیکمردی بد است

سر سفله را گرد بالش منه — سر مردم آزار بر سنگ به

مکن با بدان نیکی ای نیکبخت — که در شوره نادان نشاند درخت

نگویم مراعات مردم مکن — کرم پیش نامردمان گم مکن

به اخلاق نرمی مکن با درشت — که سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهی سگ حق شناس — به سیرت به از مردم ناسپاس

به برفاب رحمت مکن بر خسیس — چو کردی مکافات بر یخ نویس

ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس — مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس

بخندید و گفت ای دلارام جفت — پریشان مشو زین پریشان که گفت

گر از ناخوشی کرد بر من خروش — مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش

جفای چنین کس نباید شنود — که نتواند از بی‌قراری غنود

چو خود را قوی حال بینی و خوش — به شکرانه بار ضعیفان بکش

اگر خود همین صورتی چون طلسم — بمیری و اسمت بمیرد چو جسم

وگر پرورانی درخت کرم — بر نیکنامی خوری لاجرم

نبینی که در کرخ تربت بسی است — به جز گور معروف، معروف نیست

به دولت کسانی سر افراختند — که تاج تکبر بینداختند

تکبر کند مرد حشمت پرست — نداند که حشمت به حلم اندر است

← Önceki 117 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı