☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

طمع برد شوخی به صاحبدلی — نبود آن زمان در میان حاصلی

کمربند و دستش تهی بود و پاک — که زر برفشاندی به رویش چو خاک

برون تاخت خواهندهٔ خیره روی — نکوهیدن آغاز کردش به کوی

که زنهار از این کژدمان خموش — پلنگان درندهٔ صوف پوش

که چون گربه زانو به دل برنهند — و گر صیدی افتد چو سگ در جهند

سوی مسجد آورده دکان شید — که در خانه کمتر توان یافت صید

ره کاروان شیرمردان زنند — ولی جامه مردم اینان کنند

سپید و سیه پاره بر دوخته — به سالوس و پنهان زر اندوخته

زهی جو فروشان گندم نمای — جهانگرد شبکوک خرمن گدای

مبین در عبادت که پیرند و سست — که در رقص و حالت جوانند و چست

چرا کرد باید نماز از نشست — چو در رقص بر می‌توانند جست؟

عصای کلیمند بسیار خوار — به ظاهر چنین زرد روی و نزار

نه پرهیزگار و نه دانشورند — همین بس که دنیا به دین می‌خورند

عبایی بلیلانه در تن کنند — به دخل حبش جامهٔ زن کنند

ز سنت نبینی در ایشان اثر — مگر خواب پیشین و نان سحر

شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ — چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ

نخواهم در این وصف از این بیش گفت — که شنعت بود سیرت خویش گفت

فرو گفت از این شیوه نادیده گوی — نبیند هنر دیدهٔ عیبجوی

یکی کرده بی آبرویی بسی — چه غم داردش ز آبروی کسی؟

مریدی به شیخ این سخن نقل کرد — گر انصاف پرسی، نه از عقل کرد

بدی در قفا عیب من کرد و خفت — بتر زو قرینی که آورد و گفت

یکی تیری افکند و در ره فتاد — وجودم نیازرد و رنجم نداد

تو برداشتی و آمدی سوی من — همی در سپوزی به پهلوی من

بخندید صاحبدل نیکخوی — که سهل است از این صعب تر گو بگوی

هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است — از آنها که من دانم از صد یکی است

ز روی گمان بر من اینها که بست — من از خود یقین می‌شناسم که هست

وی امسال پیوست با ما وصال — کجا داندم عیب هفتاد سال؟

به از من کس اندر جهان عیب من — نداند به جز عالم الغیب من

ندیدم چنین نیک پندار کس — که پنداشت عیب من این است و بس

به محشر گواه گناهم گر اوست — ز دوزخ نترسم که کارم نکوست

گرم عیب گوید بد اندیش من — بیا گو ببر نسخه از پیش من

کسان مرد راه خدا بوده‌اند — که برجاس تیر بلا بوده‌اند

زبون باش چون پوستینت درند — که صاحبدلان بار شوخان برند

گر از خاک مردان سبویی کنند — به سنگش ملامت کنان بشکنند

← Önceki 118 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı