☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۴ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ملک صالح از پادشاهان شام — برون آمدی صبحدم با غلام

بگشتی در اطراف بازار و کوی — به رسم عرب نیمه بر بسته روی

که صاحب نظر بود و درویش دوست — هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست

دو درویش در مسجدی خفته یافت — پریشان دل و خاطر آشفته یافت

شب سردشان دیده نابرده خواب — چو حربا تأمل کنان آفتاب

یکی زآن دو می گفت با دیگری — که هم روز محشر بود داوری

گر این پادشاهان گردن فراز — که در لهو و عیشند و با کام و ناز

در آیند با عاجزان در بهشت — من از گور سر بر نگیرم ز خشت

بهشت برین ملک و مأوای ماست — که بند غم امروز بر پای ماست

همه عمر از اینان چه دیدی خوشی — که در آخرت نیز زحمت کشی؟

اگر صالح آنجا به دیوار باغ — بر آید، به کفتش بدرم دماغ

چو مرد این سخن گفت و صالح شنید — دگر بودن آنجا مصالح ندید

دمی رفت تا چشمهٔ آفتاب — ز چشم خلایق فرو شست خواب

دوان هر دو را کس فرستاد و خواند — به هیبت نشست و به حرمت نشاند

بر ایشان ببارید باران جود — فرو شستشان گرد ذل از وجود

پس از رنج سرما و باران و سیل — نشستند با نامداران خیل

گدایان بی جامه شب کرده روز — معطر کنان جامه بر عود سوز

یکی گفت از اینان ملک را نهان — که ای حلقه در گوش حکمت جهان

پسندیدگان در بزرگی رسند — ز ما بندگانت چه آمد پسند؟

شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت — بخندید در روی درویش و گفت

من آن کس نیم کز غرور حشم — ز بیچارگان روی در هم کشم

تو هم با من از سر بنه خوی زشت — که ناسازگاری کنی در بهشت

من امروز کردم در صلح باز — تو فردا مکن در به رویم فراز

چنین راه اگر مقبلی پیش گیر — شرف بایدت دست درویش گیر

بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت — که امروز تخم ارادت نکاشت

ارادت نداری سعادت مجوی — به چوگان خدمت توان برد گوی

تو را کی بود چون چراغ التهاب — که از خود پری همچو قندیل از آب؟

وجودی دهد روشنایی به جمع — که سوزیش در سینه باشد چو شمع

← Önceki 119 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı