بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش — یکی را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت گویی سگ اینجا چراست؟ — درآمد که درویش صالح کجاست؟
نشان سگ از پیش و از پس ندید — به جز عارف آنجا دگر کس ندید
خجل باز گردیدن آغاز کرد — که شرم آمدش بحث این راز کرد
شنید از درون عارف آواز پای — هلا گفت بر در چه پایی؟ در آی
مپندار ای دیدهٔ روشنم — کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
چو دیدم که بیچارگی میخرد — نهادم ز سر کبر و رای و خرد
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی — که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
چو خواهی که در قدر والا رسی — ز شیب تواضع به بالا رسی
در این حضرت آنان گرفتند صدر — که خود را فروتر نهادند قدر
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب — فتاد از بلندی به سر در نشیب
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد — به مهر آسمانش به عیوق برد